ورود ثبت

ورود به سایت

نام کاربری *
گذرواژه *
مرا به خاطر بسپار
دوشنبه, 10 تیر 1392 03:19

به خاطر فرهاد هم شده خودت را زجر مده

نوشته شده توسط میلاد کامیابیان / روزنامه اعتماد

1. پرداختن به عامه پسندها ضروري است، نه از آن رو كه ميان آنها آثار به لحاظ هنري و زيباشناختي باارزشي مي يابيم (اين امر ممكن اما –به خصوص در ايران و با وضعيت فعلي فرهنگ و هنر آن– بعيد است)، به اين دليل كه استقبال معنادار «مردم» از آنها خبر از همخواني و همخوني ساختارهاي روايي آنها با باورها و عقايد و آرزوهاي اينها دارد.

تحليل ساختارگرايانه آثار عامه پسند دوره يي خاص، دقيقا و مستقيما مي تواند راهبرد به تحليل ساختار رواني و ذهني عامه مردم و نمايان كننده آمال و ارزش هايشان باشد. در يك دوره، فرض كنيد اواخر دهه 60، تيپ دختري خجالتي كه با ديدن پسر جوان و محجوبي گونه اش گل مي اندازد و دست ودلش مي لرزد در اين آثار مكرر مي شود و زماني دختر دانشجوي سِرتِقي كه روي پاي خود مي ايستد و زندگي مستقلي براي خود به هم مي زند. وقتي بود كه پسر شهرستاني چشم و گوش بسته يي قهرمان اين سنخ نوشته ها مي شد و روزگاري هم پسر پول دار خوش قلبي كه به فكر فقر است.
علاوه بر تطور ويژگي هاي قهرمانان نمونه يي اين نوشته ها، تحولي كه در پي دگرگوني هاي اجتماعي در پيرنگ اين قبيل آثار رخ مي دهد نيز معنادار است. در دوره يي كه وضعيت كشور به لحاظ اقتصادي نابسامان است لازم است كه قناعت همچون ارزشي انكارناپذير تبليغ شود و شخصيت هاي مثبت داستان در اثر چشم فروبستن بر «جيفه دنيا» رستگار شوند و آدم هاي بد به دليل دلبستگي به مال دنيا به هلاكت بيفتند. چند سال بعد، زماني كه شعار توسعه سياسي سر داده مي شود، نوبت به قهرمانان كارخانه دار و ثروتمندي مي رسد كه با نيكوكاري و بخشيدن پول خود به تهيدستان آنها را نيز همچون خود به خوشبختي رهنمون مي كنند.
به اين معنا، آثار عامه پسند را، نه صرفا از آن رو كه پرفروش اند يا مخاطباني بسيار دارند، بلكه به دليل آن ويژگي اي كه باعث مي شود پرفروش باشند و مخاطباني بسيار داشته باشند بايد «عامه پسند» قلمداد كرد.

2. نخستين اثر فهيمه رحيمي، بازگشت به خوشبختي، به سال 1369 منتشر شد، يعني يكي دو سال پس از پايان جنگ ايران و عراق. اين همزماني، هرچند ممكن است تصادفي به نظر برسد، براي تحليل علت اقبال ناگهاني به اين اثر و آثار بعدي نويسنده بسيار راهگشاست.
جامعه يي كه جنگ تحميلي هشت ساله را، با تمام خسارات و تبعاتش، پشت سر گذاشته بود در نوشته هاي احساساتي و خوش فرجام رحيمي، جهاني رويايي مي يافت، بدون زمان و مكان متعين كه در آن نهايت گرفتاري شخصيت اصلي اين بود كه مرد مورد علاقه اش دوستش ندارد يا اگر دارد، قادر به ابراز آن نيست. در اين جهان هر مشكلي با قناعت و ايمان به خدا حل مي شد و نابرابري هاي طبقاتي و اجتماعي همواره توجيهي مي يافت. امروز، مي توان خواننده نمونه يي اين آثار –عموما زنان خانه دار و دختران دبيرستاني آن سال ها– را تصور كرد كه عصرهاي بلند تابستان را با خواندن اتوبوس و بانوي جنگل و آريانا و پنجره و زخم خوردگان تقدير و باقي اين فهرست دور و دراز به شب مي رساند و آه كشان، بطالت روزهاي بي حاصل را با فراز و فرودهاي بي منطق زندگي رقت انگيز قهرمان هيستريك اين داستان ها تاخت مي زد. «اوشين» به پايان رسيده بود، اما خصايص اخلاقي اش، آن خوبي خسته كننده و غيرآدميزادي اش، در قهرمانان بي چهره و بي بدن آثار رحيمي تكثير مي شد.
اين قهرمانان در حالي بر معمولي بودن خود اصرار داشتند كه به صريح ترين معناي ممكن غيرمعمول و برساخته بودند. وقتي دهن باز مي كردند تا سر گفت وگو را بگيرند و با ديگر شخصيت هاي داستان حرف بزنند، انگار پيچ راديو را چرخانده باشي، تمام آموزه هاي تبليغي گفتمان رسمي –درباره عشق پاك، درباره لزوم تبعيت زن از مرد، درباره وجوب ازخودگذشتگي و ايثار، درباره اهميت خويشتنداري زن و درباره هزار و يك چيز ديگر– به هيات رگباري از جملات كليشه يي بي معنا بر سرت باريدن مي گرفت. تازه افاضات قهرمان زن داستان كافي نبود، يك جا عمه قهرمان، در حين دادن درس زندگي به او، مي گفت: «[پسرانم] نبايد فكر كنند تو طعمه قابل دسترسي هستي. » جاي ديگر راوي در مذمت دختر عموي مرد مورد علاقه دختر مي نوشت: «شيده دختري بود جاه طلب كه هيچ چيز نمي توانست قانعش كند. آن چنان بلندپروازي مي نمود كه هديه را متعجب مي ساخت. معيارهايي كه او براي خوشبخت شدن به كار مي برد با عقل و منطق سازگار نبود. » همين راوي، جاي ديگر، تو گويي براي ادب كردن تلويحي همان مخاطب نمونه يي كه بالاتر ذكر خيرش بود، مي گفت: «بهاره دختر خويشتن داري نبود و با اينكه چند ساعتي بيش از ملاقات آن دو نمي گذشت اما همين مدت كافي بود تا به هديه اعتماد كند و از اصرار و مكنونات قلبي اش با او صحبت كند.» اما مصنوع بودن اين شخصيت ها يا دقيق تر بگوييم، تيپ هاي به ظاهر معمولي از آن جا بهتر عيان مي شد كه هيچ كدام نه تعين شخصيتي مي يافتند و نه تجسم ظاهري. نه خبري از ويژگي هاي جزيي رفتاري بود و نه اثري از خصايص دقيق جسمي.
آنها تنها آموزه هايي بودند عبرت انگيز كه در هر داستاني به نامي متجسد مي شدند و سرنوشتي را كه لياقت شان بود و نتيجه اعمال و افكارشان، تحقق مي بخشيدند. اگر هم عاقبت به خير نمي شدند، فشار مخاطبان، «مردم»، نويسنده را وادار مي كرد دنباله يي بنويسد و آنها را به سرزمين مقصود، كه در اين موارد يعني خانه بخت، برساند. درباره پنجره و زخم خوردگان تقدير اين اتفاق افتاد: رحيمي ناگزير شد، به ترتيب، ماندانا و هنگامه را بنويسد.

3. مي گويند يكي از دلايل جذابيت آثار عامه پسند براي خوانندگان اين است كه مي توانند به راحتي با قهرمانان اين آثار هم ذات پنداري كنند و آرزوهاي ناكام و اميال سركوفته شان را در پس ماجراجويي هاي آنان پي بگيرند. بر اين مبنا، زن هاي داستان هاي رحيمي احتمالاهمان دردنشان هايي را داشتند كه عامه خوانندگان و طرفداران شان در سال هاي پاياني دهه شصت و اوايل 70. به همان اندازه عصبي، به همان اندازه نابالغ و به همان اندازه هيستريك بودند.
به اين نمونه ها نگاه كنيد: زني كه مردي را دوست دارد اما – خودش هم نمي داند چرا– با مردي ديگر ازدواج مي كند و بعد حسرت مي خورد: زني كه عاشق مردي مي شود كه استاد علوم متافيزيك (!) است و –چرا از نثر بچگانه نويسنده مثال نياوريم؟– «يكي از كرسي هاي دانشگاه در علوم متافيزيك را به خود اختصاص داده است»، اما در عين عشق از او مي هراسد: دختري كه عاشق معلم خود مي شود و بعد كه معلم از سر اجبار با دختر عموي خود ازدواج مي كند، روحي كه دوست آن دختر است (بله، درست خوانديد. يك روح!)، آن دختر عموي كذايي را از پنجره يا پشت بام به پايين پرت مي كند و راه ازدواج دختر و معلم را باز مي كند.
در ميان اين خوانندگان، به شهادت نويسنده، كساني هم بودند كه كار را از همذات پنداري مي گذراندند: دنبال نشاني يا شماره تلفني از فلان قهرمان و بهمان شخصيت مي گشتند و از نويسنده مي خواستند بعضي از شخصيت هاي سركش يا ناپخته را از طرف آنها نصيحت كند!

4. آثار فهيمه رحيمي را نبايد صرفا عامه پسند ناميد. اين بي شك كم لطفي به آثار ديگري است كه، با وجود كيفيت نسبي شان، به دليل خصايص صوري و محتوايي ذيل همين عنوان دسته بندي مي شوند.
آثار او به لحاظ كيفي نازل و از بابت زبان فوق العاده مبتديانه اند. براي هر يك از به اصطلاح رمان هاي او مي توان به همان اندازه و در همان حجم رديه يي نوشت و عيب و ايرادهاي بي شمار زباني، روايي و ساختاري شان را نشان داد. اغلاط املايي، اشتباه هاي نظرگاهي، ضعف در شخصيت پردازي، نقايص نگارشي و عيوب منطقي، همه و همه در نوشته هاي او به كرات يافت مي شوند، درحالي كه، از اين ميان، بدتر از همه ضعف تخيل نويسنده است.
نوشته هاي رحيمي، به مثل، شبيه همان تابلوهاي نقاشي اي است كه در بانوي جنگل توصيف مي كند: تصويري از يك زن و يك مرد در علفزار، تصوير كودكي كه نمره بيست گرفته اما كفشش پاره است. به همان اندازه سانتيمانتال و لوس و كودكانه. شبيه همان تابلوهايي كه اواخر سال هاي شصت و اوايل هفتاد توي بساط دست فروش ها پيدا مي شد: تصوير نيمرخ دختري با مژه هاي برگشته غول آسا و چشم هاي درشت عظيم كه به غروب مبتذل خورشيد در آب دريا خيره شده و معلوم نيست به چه علت «اندوهگين» است. تابلويي با همان رنگ هاي تند و بي ظرافت.
گاهي ضعف نويسنده آنقدر برجسته مي شود كه به زحمت مي توان جلوي شليك خنده را گرفت و همزمان، از صرف وقت براي همچو نوشته هايي احساس واماندگي نكرد. براي مثال، به همان بانوي جنگل و نمايشگاه نقاشي كذايي اش برگرديم. اين را هم داشته باشيد كه آثار به نمايش درآمده همه اثر دست هنرمند هديه خانم، دختر نوزده ساله رقيق القلب و عاشق پيشه داستان، است.
نويسنده چنين مي نويسد: «تعداد كثيري براي بازديد از نمايشگاه آمده بودند كه جالب توجه بود. در پايان آن روز هديه با خبرنگاران به گفت وگو نشست و از ايده هاي خود سخن گفت.» تو گويي هديه، در پايان روز اول، براي شركت در انتخاباتي، چيزي اعلام كانديداتوري كرده كه برايش كنفرانس خبري ترتيب داده اند و «ايده هايش» را جويا شده اند!
با همه اين تفاصيل، تا به امروز هفت عنوان از حول و حوش 30 عنوان كتاب فهيمه رحيمي در فهرست پرفروش ترين هاي ادبيات ايران قرار دارند.

خواندن 586 دفعه

نوشتن دیدگاه

تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

Go to top