ورود ثبت

ورود به سایت

نام کاربری *
گذرواژه *
مرا به خاطر بسپار

مرد نابینا

این مورد را ارزیابی کنید
(1 رای)

روزى مرد كورى روى پله‏هاى ساختمانى نشسته، كلاه و تابلويى را در كنار پايش قرار داده بود؛ روى تابلو خوانده ميشد: من كور هستم لطفا كمك كنيد.
روزنامه نگارخلاقى از كنار او مى‏گذشت، نگاهى به او انداخت؛ فقط چند سكه در داخل كلاه او بود. او چند سكه داخل كلاه انداخت و بدون اينكه از مرد كور اجازه بگيرد تابلوى او را برداشت، آن را برگرداند و اعلان ديگرى روى آن نوشت و تابلو را كنار پاى او گذاشت و آنجا را ترك كرد. عصر آن روز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد كه كلاه مرد كور پر از سكه و اسكناس شده است مرد كور از صداى قدمهاى او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان كسى است كه آن تابلو را نوشته بگويد، كه بر روى آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چيز خاص و مهمى نبود، من فقط نوشته شما را به شكل ديگرى نوشتم و لبخندى زد و به راه خود ادامه داد. مرد كور هيچوقت ندانست كه او چه نوشته است ولى روى تابلوى او خوانده مى‏شد:
امروز بهار است، ولى من نمى‏توانم آن را ببينم!!!
وقتى كارتان را نميتوانيد پيش ببريد استراتژى خود را تغيير بدهيد؛ خواهيد ديد بهترينها ممكن خواهد شد باور داشته باشيد كه تغيير بهترين چيز براى زندگى است.
حتى براى كوچكترين اعمالتان از دل، فكر، هوش و روحتان مايه بگذاريد اين رمز موفقيت است...لبخند بزنيد.

خواندن 1372 دفعه

نوشتن دیدگاه

تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

 

Go to top