بدون تردید همه ما تجاربی داشته‏‌ایم و به مسائل زیادی فکر کرده‏‌ایم، اما آن کسی موفق است که درست و به موقع به این رازِ زندگی پی ببرد که: زندگی گذشتن از مانع یا فتح قله‏‌ای کوچک یا بزرگ نیست. زندگی شاید همین موانع و سختی‏‌هایی است که هر روز با آنها سر و کار داریم و آرزو می‏‌کنیم که این یکی نیز به طریقی بگذرد تا به آن مرحله زیبا و دلپذیر برسیم. زندگی همه مسیری است که طی می‏‌کنیم و نه این که چشم به انتهای راه بدوزیم که روزی بر ما نمایان خواهد شد. برنده و موفق آن کسی است که به موقع به این راز دست یابد و بتواند آن را به کار بندد. آن وقت هر لحظه از سختی‏‌ها هم معنایی تازه می‏‌یابد و منجر به حسی خوشایند می‏‌گردد. قصه «دیدار در پاییز» نیز شامل تجربه‏‌های مکررِ قهرمان داستان است که هر بار با این تصور که به اندازه لازم کسب تجربه کرده، وارد مرحله‏‌ای تازه می‏‌شود و رابطه‏‌ای دیگر را می‏‌آزماید: یا از سرِ اجبار و یا به دلخواه! تا شاید به آن نیکبختی دست یابد.

گاهی از خود می‏‌پرسیم چرا زمانی که باید بگوئیم و گره دل بگشائیم، سکوت می‏کنیم و با این سکوت در مسیری قرار می‏‌گیریم که راه بازگشتی ندارد. یک لحظه غرور و تعصب بی‏‌دلیل، منجر به سکوتی سنگین برای مدتها می‌شود که راه هر ترمیم و بازگشتی را مسدود می‏‌کند. کتاب «نیمه گمشده» نیز ضمن بیانِ قصه‏‌ای گیرا، از همین سکوت‏‌ها و نگفتن‏‌ها را با خود دارد. آن که درست یا نادرست و برمبنای عشقِ بی‏‌حد خود به دیگری، آنچه را باید، نمی‏‌گوید و با این سکوت، رابطه را از عشق به آنجا که نباید سوق می‏‌دهد.