زندگی گاهی بی‏‌رحم می‏‌شود و انگار تمام نيرويش را جمع می‏‌کند تا پوزخندی تلخ بزند به ريخت و قيافه عاشق و معشوق، وطوری بشود که عاشقِ دلباخته ما بگويد همه اين‏ها فقط حرف است و قصه! اصلاً شايد عشق همه‏‌اش همين است و وقتی جاودانه می‏‌شود که همراه با نرسيدن باشد: عشق در لحظه جدا شدن و نرسيدن نطفه‏‌اش کامل می‏‌شود و معنا پيدا می‏‌کند. انگار که اين دو، عشق و جدايی، همزاد يکديگرند. وقتی اولی نطفه می‏‌بندد، دومی خود را آماده حضور می‏‌نمايد و منتظر می‏‌شود تا وقتش برسد.

سفری که امروز پیش می‏‌آید، برای امروز دلپذیر است و معلوم نیست سال‌های بعد یا تابستان آینده اصلاً لذتِ امروز را داشته باشد یا نه؟ دیدار دوست یا فامیلی که برای همین هفته پا داده است، یا حتی کتاب شعری که تازگی‏‌ها برایمان رسیده همه و همه لذت‏‌های کوتاهی هستند که برای ما پیش آمده و بعدها فرصتی سوخته خواهد بود. این جملات نهیبی بودند به تمامِ ما برای یادآوری آنچه می‏‌دانیم و عمل نمی‏‌کنیم، و تکمیل‏‌کننده‏‌اش قصه پیش رو است. شاید هر کتابی مثل همین فرصتِ امروز باشد که قرار است از خواندنش لذت ببریم و کسبِ تجربه کنیم. تجربه‏‌ای که بی‏‌تردید به کارِ ما خواهد آمد... دیر یا زود.

«مه رو» داستان زنی متأهل است که مسائل و مشکلاتِ خانوادگی او را وادار به مرور گذشته‌اش می‌سازد... گذشته‌ای که تا امروز به نتیجه‌ای نه‌چندان مطلوب رسیده است و زندگی او را تا مرز ازهم گسستن پیش برده است. نویسنده در بررسی وضعیت شخصیت‌های داستانی نکاتی را به خواننده یادآوری می‌کند که در روزمره‌های همه می تواند اثرگذار باشد.

کتاب حاضر تجربه‌ای از خواسته ما آدم‏‌ها برای رسیدن به احوالی است که خوشبختی نام دارد. نویسنده، داستان را در پیچ و خم‏‌هایی به پیش می‏‌برد و شخصیت‏‌های قصه همواره در پی یافتنِ آن اتفاقِ ویژه تلاش می‏‌کنند، مثل بسیاری از ما: جستجوی حسی خوشایند در پسِ دیواری که پیشِ روی ماست و تصور می‏‌کنیم با گذر از آن دیوار، به سرزمینِ آمال رسیده‏‌ایم.... و اما غافل از آنیم که دیوارها یکی پس از دیگری می‏‌آیند و ما همواره در خیالِ گذر از آخرین دیواریم... دیوارهایی که پایانی ندارند.