قصه‌ای از نشنیدن و ندیدن. نشنیدنِ سخنانِ دیگران ــ که نامش را پند و اندرز می‌گذاریم ــ و ندیدن سرنوشت‌هایی که می‌تواند عبرت‌آموز باشد و از تکرار خطاهای ما جلوگیری کند. قصه آنکه از عشق فقط پوسته‌ای را دیده و خود را عاشق‌ترین می‌پندارد و چون کلام هیچ‌کسی را نمی‌پذیرد، پس راه خود را می‌رود. وقتی منطق چراغ راه نباشد، هر هوسِ روزمرّه‌ای به عشق تعبیر می‌شود و مثل همه ابزار و ادواتِ اطرافِ ما می‌تواند تعویض شود! به همین سادگی!