قصه‏‌گوی امروز در داستان‏‌هایش به خوبی تجربه‏‌های سال‌های گذشته را در میان رمان، به مخاطبان خود منتقل می‏‌کند. شاید هم یکی از مهم‏‌ترین کارکردهای رمان همین ترسیم حس و حالِ زمان و مکان است به کسانی که کوچک‌ترین قرابتی با آن شرایط نداشته و ندارند. او داستانش را در بستر لازم پهن می‏‌نماید، مخاطب را به آن زمان پرتاب می‏‌کند و وادارش می‏‌سازد تا با قصه همراه شود. این گونه است که می‏‌توان فاصله نسل‏‌ها را از هم کم کرد و حس نزدیک‏‌تری به آنان داد تا کمی بهتر یکدیگر را درک کنند.

قصه امروز ما در مورد رسمِ عاشقی در با هم بودن يا نبودن نيم نگاهی به آن دارد. نويسنده با چيدن افراد در موقعيت‏‌ها، به عکس‏‌العمل‏‌های آنان پرداخته است که احتمالاً برخی از ما تجربه‏‌اش کرده‏‌ايم. همراه او شويد و نگاهش را بيازمائيد.

قصه حاضر روايت تلاطمِ زندگی است با آدم‏‌هايی که تقلا می‏‌کنند تا بتوانند سختی‏‌ها را پشت سر بگذارند. داستانِ حضور کسانی ــ چه غريبه و چه آشنا ــ که گاه آمدن‏شان برای سال‏‌ها تأثير می‏‌گذارد و حسرتِ رفتن‏شان، تا پايان عمر بر دل می‏‌ماند.