مسیر داستان امروز، دو راهی‏‌های ما آدم‏‌هاست: در شرایط بغرنج آیا با هر اتفاقی سعی در تطبیق خود با محیط اطراف داریم یا برای رهایی و رسیدن به حسِ خوشایند خوشبختی تلاش می‏‌کنیم؟ آیا تن می‏‌دهیم به عادت کردن‏‌ها یا از دل تلخ‏‌ترین روزهای زندگی، با تلاش راهی تازه می‏‌گشائیم؟ «مثل هیچ کس» را با همین سؤالات آغاز می‏‌کنیم، کتابی که در آن روایت قصه توسط نویسنده به گونه‏‌ای است که خواننده را مشتاق به دنبال کردن می‏‌کند... و این نکته بارز برای هر داستانی است.

قصه‌ای از نشنیدن و ندیدن. نشنیدنِ سخنانِ دیگران ــ که نامش را پند و اندرز می‌گذاریم ــ و ندیدن سرنوشت‌هایی که می‌تواند عبرت‌آموز باشد و از تکرار خطاهای ما جلوگیری کند. قصه آنکه از عشق فقط پوسته‌ای را دیده و خود را عاشق‌ترین می‌پندارد و چون کلام هیچ‌کسی را نمی‌پذیرد، پس راه خود را می‌رود. وقتی منطق چراغ راه نباشد، هر هوسِ روزمرّه‌ای به عشق تعبیر می‌شود و مثل همه ابزار و ادواتِ اطرافِ ما می‌تواند تعویض شود! به همین سادگی!