ورود ثبت

ورود به سایت

نام کاربری *
گذرواژه *
مرا به خاطر بسپار

آشیانی بر باد و مه

این مورد را ارزیابی کنید
(78 رای‌ها)

سفرى که امروز پیش مى‏‌آید، براى امروز دلپذیر است و معلوم نیست سال‌هاى بعد یا تابستان آینده اصلاً لذتِ امروز را داشته باشد یا نه؟ دیدار دوست یا فامیلى که براى همین هفته پا داده است، یا حتى کتاب شعرى که تازگى‏‌ها برایمان رسیده همه و همه لذت‏‌هاى کوتاهى هستند که براى ما پیش آمده و بعدها فرصتى سوخته خواهد بود. این جملات نهیبى بودند به تمامِ ما براى یادآورى آنچه مى‏‌دانیم و عمل نمى‏‌کنیم، و تکمیل‏‌کننده‏‌اش قصه پیش رو است. شاید هر کتابى مثل همین فرصتِ امروز باشد که قرار است از خواندنش لذت ببریم و کسبِ تجربه کنیم. تجربه‏‌اى که بى‏‌تردید به کارِ ما خواهد آمد... دیر یا زود.

اطلاعات تکميلي

  • نویسنده: مژگان زارع
  • قیمت: 550000 ریال
  • تعداد صفحات: 880 صفحه
خواندن 5841 دفعه

دیدگاه‌ها  

#41 ناشناس 1395-10-08 21:12
عالی بود
#40 سمیرا 1395-03-18 15:58
سلام من این کتاب نمایشگاه خریدم قشنگ و اموزنده بود
#39 مژگان زارع 1394-10-29 09:11
سلام مژگان عزیزم. ممنونم از حسن توجهت. ایمیل من اینه mozhgan.zare59@yahoo.com
چون اینجا سایت انتشاراته به نظرم بهتر باشهبه این آدرس ایمیل بزنید تا راه های دیگه رو هم خدمتتون بگم.
#38 مژگان چناری 1394-10-26 09:03
سلام خانم زارع. همین چند دقیقه پیش کتاب قتل کیارش را پس از معرفی خانم مهریزی مقدم تموم کردم. حسرتی جانکاه بدنم رو بی حس کرده و نمی تونم از پشت میز بلند بشم. حسرت نداشتن دنیای دوست داشتنی ای که شما با نوشتن برای خودتون خلق کردید و من به عنوان نویسنده ای که هنوز رمانش چاپ نشده آرزوی داشتن دنیای قشنگ شما را دارم. توی کلاسهای آموزش نویسندگی و ساختار داستان چند بار تکنیک های شما رو بررسی کردیم.لطفاً اگه برای علاقمندان خودتون راه ارتباطی دارید در سایت شادان معرفی کنید تا به بقیه دوستدارانتون هم معرفی کنم. بی صبرانه منتظر پاسختون هستم.
#37 مژگان زارع 1394-09-23 05:01
سلام بانو
مایه خوشحالی و افتخاره که شما یکی دیگه از کتابهای من رو خوندین. ببخشید که دیر جواب دادم. مدتی از سرکشی به سایت غافل بودم. چشم حتماً همین کار رو خواهم کرد.
#36 منیر مهریزی 1394-09-10 09:12
سلام دوست و همکار عزیز.
در مدت پنج ماهی که کتاب جدیدیم را می نوشتم خودم را با جدیت از خواندن محروم کرده بودم که از توشتن باز نمانم و این عطش را بعد از اتمام کتابم با خواندن رمان بی نهایت زیبای «قتل کیارش»فرو نشانده و در حال حاضر احساس فوق العاده ای دارم.قلم و ذهن خلاقتان از نظر من تک و نمونه است.
اگر امکان پذیر است توسط انتشارات شماره تلفن بدهید.مشتاق آشنایی بیشتر هستم.
ممنون از حس خوبی که به من دادید.همچنان موفق و ماندگار باشید.
#35 روشنك 1394-08-09 19:15
متاسفانه دوستش نداشتم و خيلي طولاني بود و همه ي جمع بندي ها فقط آخر داستان صورت گرفت
#34 مژگان زارع 1394-07-02 07:23
پیام سراسر مهر شما همشهری عزیزم من رو خیلی خوشحال کرد. همیشه به داشتن خواننده های فرهیخته ای مثل شما به خودم می بالم و آرزو می کنم که بتونم با داستان هام بهشون لذت ببخشم. متشکرم
#33 مژگان چناری 1394-06-26 12:04
سلام خانم زارع. وقتی در سایت شادان نیمی از فصل اول کتابتون را خوندم با خودم گفتم عجب ادبیاتی. سریع کتابتون را سفارش دادم و پس از مدت ها به خودم نوید سر رسیدن یک کتاب سرشار از ذوق و هنر را دادم.ذکر دقیق جزئیات اصلاً خسته کننده نبود و باعث شده بود کتابی که در دست داری رو فراموش کنی و در کنار ترانه زندگی کنی. به جز اشخاص ، اشیاء هم شخصیت پردازی شده بودند. در جلد دوم رمان خاکستر آنجلا وقتی فرانک مک کورت در انشایی که باید به استادش تحویل می داد تختی که با بردارهایش روی آن می خوابید را توصیف کرده بود؛ فکر کردم ممکن نیست توصیفی بهتر از این در مورد یک تخت نوشته شود. در رمان شما از حال و وضع یک تخت می شد به سرنوشت یک ازدواج رسید همین طور کفش های پاشنه بلند، تلویزیونی که از ژاپن آمده بود، لحافی که عمه صدیقه می دوخت و خیلی چیزهای دیگر دیدم و لمس کردم.در کودکی و نوجوانی ترانه خاطره های زیادی برایم زنده شد. در ابتدا سفر از حال به گذشته خیلی هنرمندانه بود مثلاً زمان حال" نسبت به رئوف هم همین حس را داشتم او هم باید می فهمید هر وقت من دلم بخواهد می تواند کمکم کند" زمان گذشته" توی مدرسه راهنمایی مان اولین تصمیمی که گرفتم همین بود" اما در اواسط کتاب بعد از خوندن دو سه جمله می فهمیدم که به زمان حال یا گذشته برگشتم و دوباره به عقب برمی گشتم و جملات را دوباره می خوندم که البته این بازخوانی خالی از لطف نبود.تبدیل شدن لحظه به لحظه ی دختری شاد به زنی افسرده و دوباره شاد شدنش را با دلایل منطقی تجربه کردیم.خطرات زیادی شخصیت اول را تهدید می کرد تا از دنیای واقعی که برایش ساخته بودید فاصله بگیرد و بشود مثل صدها قهرمانی که عکس العمل شخصیت های کتابش هیچ تناسبی با آنچه نویسنده از روحیاتشان پرداخته ندارد. مثلاً اگر ترانه بچه ی رئوف را می پذیرفت و یا از همان ابتدا به عشق رئوف پاسخ مثبت می داد و یا ترانه در کنار مادرش یا ارژنگ به خوبی و خوشی زندگی می کرد و مشکل اصلی خانواده ی پدرش بودند آنوقت شما هم مثل نویسنده های می شدید که می خواهند با خوبی و خوشی سر و ته داستان را روی هم بیاورند اما خوشبختانه از واقعیت فاصله نگرفتید و این خطرات را از سر گذراندید تا کتابتان را همانطور که خانم مهریزی مقدم گفتند تبدیل یه شاهکار کنید..
اینکه بعد از ازدواج هم ، خواننده ها را با زندگی زناشویی ترانه آشنا کردید این خوشبختی به دست آمده را باورپذیرتر کرد.کل پراگراف ها، صفحه ها و فصل ها در هم تنیده بود و کار منسجمی از آب در آمده بود اصلاً نمی شد قسمتی از داستان را حذف کرد. احتمالاً آقای رحیمی سردبیر محترم در این مورد با من موافق هستند که کتاب نهصد صفحه ای را چاپ کردند. من با افتخار شاهکار شما را به کتابخانه ی خانه ام اضافه می کنم و حالا می فهمم چرا در یکی از مصاحبه هایتان وقتی ازتان پرسیدند دوست داشتید جای کدام نویسنده باشید گفتید "ترجیح می‌دهم جای خودم باشم. هرکسی آن‌قدر منحصربه فرد است که می تواند جای خودش باشد ."می خواهم بدانید کسانی هستند که هنر و ادبیات رادرک کنند پس هیچ وقت ناامید نشوید و باز هم برای ما بنویسد. از آقای رحیمی سردبیر محترم انتشارات شادان متشکرم و از ایشان خواهشمندم اگر امکان دارد در نمایشگاه کتاب شیراز که به مناسبت روز کتاب و کتابخوانی در آبانماه برگزار می شود شرکت کنند و اگر خانم زارع ساکن شیراز هستند حتما حداقل یکی دو ساعتی از ایشان دعوت کنند و همشهری های ایشان را از صمیم قلب خوشحال کنند. برایتان عمری سرشار از سلامتی و موفقیت آرزومندم.
#32 مهشید 1394-06-24 13:44
سلام خانم زارع عزیز خسته نباشید در مورد این داستان می خواستم نظرم را بگویم کتاب خوش خوانی بود نگاه نویسنده به موضوع و شخصیت ها قابل تامل بود منتها اضافه گویی بیش از حد در انتهای کتاب به اوج خود می رسد دویست صفحه آخر گویی اضافه بود و به ناچار به داستان وصل شده بود و همین باعث شد شخصیت رئوف و ترانه لوث شود شخصیت مادر ترانه واقعی و قابل لمس بود و به رابطه جنسی شخصیت ها ی اصلی بیش از حد پرداخته شده بود که چندان لزومی نداشت و باعث شده بود عشق آن دو هوس آلود و گاهی مشمئز کننده جلوه کند البته از نظر من... موفق باشید و در پناه حق

نوشتن دیدگاه

تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

Go to top