شنبه, 25 آبان 1392 21:41

گفت‌وگویی با ماندانا زندی: ما ایرانی هستیم پس داستان ایرانی می نویسیم، همین!

درباره خودم می‌توانم بگویم متولد فروردین سال شصت هستم. در حال حاضر دانشجوی فیلمنامه نویسی هستم و سه کتاب قبلی من یعنی ساغر و گلهای ارکیده (نشر علی) و بانویی از جنس باران (نشر پیکان) را پیش از آشنایی با اصول داستان نویسی و بر مبنای ذوق درونی خودم به رشته نگارش درآوردم.

صدالبته جای بسی پشیمانی دارد و از همینجا به تمام علاقه‌مندان به نویسندگی دوستانه پیشنهاد می‌کنم قبل از هر چیز دوره‌های آکادمیک حرفه‌ای نوشتن را بیاموزند چرا که نوشتن در چارچوب‌های خودش و رعایت صحیح توالی زمانی در کنار طراحی شخصیت‌های بی‌عیب و نقص همه و همه به علم و دانش مخصوص خودش احتیاج دارد و صرف اینکه استعدادی نهانی در خود سراغ داریم بی‌اینکه الفبای نوشتن را بدانیم، نباید دست به نوشتن ببریم. چهار سال قبل شانس این را داشتم که برای شبکه سه سیما یک تله فیلم بنویسم بنام (روز یلدا شب چله) که با استقبال گسترده مردم مواجه شد. داستان قصه پیرزنی را روایت می‌کرد که آلزایمر داشت و شب یلدا از خانه بیرون زد و در مترو گم شد و با ربوده شدن کیف دستی‌اش تنها امیدش برای پیدا کردن خانه قطع شد و... کتاب ستاره‌های دنباله‌دار هم ابتدا طرح سریال بلند تلویزیونی بود که بنا به دلایلی شخصی به تهیه کننده اطلاع دادم که از ساخت آن منصرف شده‌ام. سال 88 بود که طرحش را برای اخذ مجوز به دفتر شبکه فرستاده بودند تا اصلاحی‌اش را بدهند. از همان زمان شروع به نگارش کتاب کردم که چیزی در حدود چهار سال زمان برد. ادعا نمی‌کنم شاهکار شده و از این بهتر مقدور نیست اما دوست دارم مخاطبم بداند که تا چه حد روی کارم حساسیت به خرج داده‌ام و هر جمله‌ای را با وسواس سعی کرده‌ام تا به بهترین و زیباترین شکل‌اش بنویسم. از نظر حرفه‌ای ذره‌ای کوتاهی نکرده‌ام و مدعی می‌شوم که از جانم مایه گذاشته‌ام. باقیش با سلیقه مخاطبین است که کلیت کار را بپذیرند یا خیر. به هر حال هرچه در توان داشتم برای این کتاب کوتاهی نکرده‌ام. دوست دارم مخاطبانم موقع خواندن کتاب این جمله را در نظر گرفته باشند که تا چه حد به شعور و سلیقه‌شان احترام گذاشته‌ام. با اینهمه نقدی اگر هست با جان و دل خریدارم و به دیده منت می‌پذیرم و دستان پر مهر تک‌تک مخاطبان ارزشمندم را می‌بوسم.

شما چه تعریفی از رمان عامه‌پسند دارید؟
در رابطه با رمان‌های عامه‌پسند و عوام‌پسند حرف زیاد است و جای بحث هم بسیار. چیزی که مسلم است من به هیچ وجه حاضر نیستم اجازه بدهم که نام این ژانر کاری را عوام‌پسند بگذارند. رمان دریچه‌ای است به سوی جامعه و مشکلات آن در قالب اقتضای زمانی مخصوص خودش. اما غرض ورزی عده‌ای در این میان باعث شده تا این نام غیر منصفانه برایش درنظر گرفته شود. نویسنده یک رمان توانایی این را ندارد که انتظارات همه نوع سلیقه‌ای را مطابق میلشان برآورده کند. چنین قصدی هم ندارد. متاسفانه نخبه‌های به اصطلاح اندیشمند ما مدتی ست که روی هر کتابی که درچارچوب فکری و سلیقه‌های شخصی آنها نباشد خط بطلانی بنام عامه‌پسند می‌کشند و می‌گویند: ولش کنید عامه‌پسند است. حتی ارزش نقد ادبی هم ندارد چون اصلا ادبیات محسوب نمی‌شود.
دلم می‌خواهد از این قبیل دوستان سوال کنم پس جای مکتب رئالیسم در کشور ما کجاست و اینگونه نوشته‌‌ها از چه ارزش ادبی برخوردار هستند. اینکه نویسنده‌ای بخواهد انسانی را به نمایندگی از طبقه خاص اجتماعی انتخاب کند و ریشه رفتارهای خوب و بد او را و مشکلاتش را در جامعه ریشه یابی کند، قهرمانانی را پدید آورد که نماینده تفکر و اندیشه خاصی از هم نوعان و هم فکرانشان را ارائه می‌دهند، کافی است تا خط بطلانی بنام عامه‌پسند بر آثار او بکشیم؟ آیا داستایوفسکی، ماکسیم گورکی و حتی تولستوی را هم با همین چوب می‌رانند؟ آثاری مانند «چشمهایش» بزرگ علوی، «سووشون» دانشور، «مدیرمدرسه» جلال آل‌احمد یا «حاجی آقا»ی هدایت و «شوهر آهوخانم» چطور؟ آیا این بخش کثیر از ادبیات هر کشور در اختیار عامه مردم است و آیا درست است که عموم مردم را بی‌سواد و بی‌فرهنگ و نادان و به قول خودش عوام خواند؟ مگر نه اینکه اگر قلم همین به قول شما عامه‌پسند نویسان نبود، همین جمع کوچک کتابخوان را هم نداشتیم؟ اصلا کتاب‌های روشنفکرانه آنها که اغلب با سرمایه‌های شخصی به چاپ رسیده چه جایگاهی در عرصه ادبیات پیدا کرده‌اند؟ کتاب‌هایی که یا گوشه انباری‌‌ها خاک می‌خورند یا به دوستان و اقوام هدیه داده شده‌اند. البته هستند خوش شانس‌ترهایی که به دانشگاه‌‌ها دسترسی دارند و برای دانشجویان تمام دوره‌‌ها کتاب خودشان را به عنوان کتاب اصلی معرفی می‌کنند. شرح حال ایشان در نمایشگاه‌های کتاب هم اسف‌ناک‌تر است. سرشان خلوت است و با حسرت در حالیکه غبار از کتاب‌های روی دست باد کرده‌شان پاک می‌کنند، به مردمی که روانه خرید داستان‌های ایرانی هستند نگاه عاقل اندر صفیه می‌اندازند و می‌گویند بروید از همان کتاب‌های عامه‌پسند بخرید. نادانهای بی‌شعور. اصلا اینهایی که ادبیات داستانی ما را اینهمه مورد بی‌مهری و بغض خود قرار می‌دهند، همان‌ها نیستند که لقب «فیلمفارسی» را برای شاهکارهای ابدی ازلی تاریخ سینما نظیر قیصر، گوزن‌ها و یا حتی گاو اطلاق می‌کنند؟ همان‌ها که کیمیایی و مهرجویی را به فیلمفارسی ارجاع می‌دهند، همان‌هایی نیستند که ادبیات داستانی را عامه‌پسند و پیروان فهیمه رحیمی می‌خوانند؟ این‌ها همان مافیای هنر ایرانی هستند. اما حالا در زمان رنسانس امروز علم و ادب ایران که نه، اما در آینده‌ای نچندان دور شرح حال و آثار خوانده خواهد شد و آیندگان به قضاوت خواهند نشست و با خودشان نسبت به امثال ما خواهند گفت (عجب سرگذشت تلخی) ضمنا شخصا اعتقاد دارم در هر کشوری همان اندازه که کارهای خوب منتشر می‌شود، کارهای ضعیف‌تر هم کنارشان به چشم می‌خورد که از لحاظ کیفیت موضوع و نحوه پردازش چندان چنگی به دل نمی‌زنند و نگاه منتقد‌ها هم روی همان‌ها متمرکز شده و منظرند ببینند مردم جذب آن سبک و سیاق می‌شوند یا نه. همین جا می‌خواهم از مخاطبان خوب، فرهیخته و فهیم مان خواهش کنم تا در انتخاب هر اثر از فیلم سینمایی گرفته تا کتاب داستانی هوشمندانه و نکته سنج عمل کنند و تنها برای گذراندن لحظاتی سرگرم کننده، عرصه را برای آن دوستان باز نگذارند و به آنها ثابت کنند عوام نیستند که هیچ خیلی هم اهل ادب و فرهنگ هستند و از دانش بالایی برخورداند. یادمان باشد از ماست که بر ماست. برای اصلاح هر جامعه‌ای هر قدر کوچک؛ خوب است که اول از خودمان شروع کنیم.
و باز هم جمله پایانی من خطاب به همان جدی نویسان خاص نویس و عالی نویس است که مگر نه اینکه فرهنگ ناب ایرانی، تمدن کهن ایرانی، آداب و سنن ایرانی و حتی غذاهای ایرانی در کنار عنصری بنام مذهب و سنت از تک‌تک ما یک ایرانی تمام عیار می‌سازد؟ پس چگونه است که حاضر نیستیم برابر ادبیات ایرانی سر تعظیمی فرود آوریم و بپذیریم این نوشته‌‌ها از دل ایران و ایرانی بر می‌آید نه عوام. همانطور که جایگاه موسیقی سنتی اصیل ایرانی و اشعار حافظ و سعدی را پذیرفته ایم، باید قبول کنیم که این ژانر ادبی آمده تا جاودانی شود. نه به عنوان عامه‌پسند. بلکه بنام ادبیات ایرانی. یک رئالیسم تمام عیار. اما تحقق این امر به همین آسانی‌‌ها محقق نمی‌شود. همه باید کمک کنیم. از تک تک نویسندگان گرفته تا ناشران و کتابفروشان و حتی دستگاهای رده بالای دولتی. همه باید دست به دست هم داده و نام ننگ آوری که به این نوع ادبیات تحمیل کرده‌اند را دو دستی تقدیم خودشان کنیم.

عامه نویسی یا عامیانه نویسی چه تفاوتی دارد؟
درباره بازنویسی متن مجبورم اعتراف کنم که من دو بار هر متنی را می‌نویسم. بار اول داستان را کامل تا پایان پیش می‌برم و بعد از نو بازخوانی و بازنویسی. اکثرا در این مرحله، کار به طور جدی تحت الشعاع تغییرات عمده‌ای قرار می‌گیرد. حتی تا جایی که گاهی افتتاحیه یا فینال، کلا تغییر می‌کند یا شخصیتی کنار گذاشته می‌شود یا شخصیت جدیدی خلق می‌شود. در باز خوانی نهایی هم معمولا تغییراتی را لحاظ می‌کنم.

آیا سوژه‌ها را بر اساس تخیل خودتان انتخاب می‌کنید؟
سوژه‌‌ها و شخصیت‌‌ها خودشان سراغم می‌آیند و خودشان جایشان را توی قصه پیدا می‌کنند. حتی نمی‌دانم انتهای داستانم را قرار است چگونه ببندم یا برای شخصیت‌های اصلی‌ام چه سرنوشتی قرار است در نظر بگیرم. گاهی حتی خودم هم از نتیجه کار غافلگیر می‌شوم. برای بعضی‌هایشان دلم می‌سوزد و بعضی‌‌ها هم لجم را در می‌آورند. انگار دوره‌ام کرده‌اند. حتی داستانهای واقعی را هم ناخواسته زیرورو می‌کنم و بخودم که می‌آیم چیزی از داستان اولیه که شنیدم باقی نمانده. خوب یادم هست در کتاب قبلی‌ام یعنی (بانویی از جنس باران) خودم هم خیلی دلم برای سامیار و سرنوشت غمناکش سوخت اما چه می‌توان گفت؟ فقط می‌دانم این بازنویسی‌‌ها در خودشان قدرت شگرفی دارند.
داستانهای روزنامه‌‌ها و قسمت حوادث معمولا برایم جذابیتی ندارند. چون پتانسیل آنها برای سرگرم کردن مردم همانقدر است که چند روز اول ماجرا سرشان را گرم کنند و بعد هم دلشان را می‌زنند. این قبیل سوژه‌‌ها خیلی زود نخ‌نما می‌شوند. این کارهایی که تاریخ مصرف دارند چند عیب بزرگ دارند و از همه بدتر این است که در خلال خواندن داستان به مخاطب خودشان اجازه می‌دهند تا از راوی داستان پیشی گرفته و فینال داستان را پیش بینی کنند چون مابه‌ازای بیرونی آن داستان برایشان عینیت داشته و روند و توالی آنها بطور منظم در ذهنشان نقش بسته. پس به نظر من از این قبیل سوژه‌ها، ایده نابی خلق نمی‌شود.
متن نهایی را هرگز به کسی نمی‌دهم و از هیچ کس اظهار نظر نمی‌خواهم. اگر هرکسی از راه برسد و نظر خودش را در داستان القا کنه که دیگر داستان من نیست. داستان همان نفر دوم است. معمولا تا چاپ کتاب حتی درباره سوژه هم توضیحی به اطرافیانم نمی‌دهم. آنها تنها می‌بینند که من می‌نویسم و می‌نویسم و می‌نویسم.

آرزو داشتید نویسنده کدام رمان بوده باشید؟ رمانی که خوانده‌اید و خیلی پسندیده‌اید؟
از بین تمام کتاب‌های چاپ شده دلم می‌خواست چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم (زویا پیرزاد) و عطر سنبل عطر کاج (فیروزه جزایری) را من نوشته بودم. بافت داستانی آنها واقعا بی‌نظیر است. با من هم عقیده نیستید؟

از رقابت با انبوه نویسندگان زن، بویژه نویسندگان جوان دو دهه اخیر، چه احساسی دارید؟
در رابطه با حس رقابت برخلاف اکثر همکارانم مجبورم اعتراف کنم که چرا. من خیلی با نویسنده‌های موفق رقابت می‌کنم و سعی می‌کنم عامل پیشبرد آنها را در کارم لحاظ کنم. نه اینکه تقلید کنم. خوب یادم هست وقتی در اوایل دهه بیست سالگی شروع به نوشتن ساغر کردم، آنقدر مفتون و شیدای جناب مودب‌پور بودم که با خودم گفتم من باید داستان خودم را در قالب و فرمی که او طراحی کرده و انحصاری او نیست به رشته نگارش درآورم. همین کارا هم کردم و عجیب اینکه موفق هم شدم. حتی ساغر هنوز هم از دو کار بعدی من پر فروش‌تر است. در نهایت من توانستم قصه‌ای جدا از قصه‌های جناب مودب‌پور عزیز که بی‌نهایت برای قلمشان ارزش قائلم، بنویسم که شبیه هیچ کدام از کارهای ایشان نبود و کاملا قصه خودم بود اما قالب و فرم آن همانی بود که ایشان در آثارشان بکار برده بودند. اینکار دو ارمغان برای من داشت. یکی اینکه خودم را به خودم ثابت کردم و (دیدی تونستم) را در من پدید آورد و مهم‌تر از آن اینکه اگر می‌خواهی نویسنده خوب و بنامی شوی، برای خودت راه نوینی ابداع کن یا اقلا از راهی برو که تا حالا کسی از آن عبور نکرده. همیشه اولین نفر باش. هر کس جایگاه خودش را دارد و نباید به قالب و فرم آنها درآمد. چون هرچقدر هم که در این راه موفق شوی مهر تقلید را بر پیشانیت داغ می‌کنند و هرگز توجه نمی‌کنند که تو خودت چه حرفی برای گفتن داشتی. تنها ظاهر را می‌بینند. زهرشان را می‌ریزند و می‌روند. پس حالا که تجربه بیشتری دارم به جوانتر‌ها و کم تجربه‌تر‌ها پیشنهاد می‌کنم که خودتان باشید و خود درونی تان را باور کنید. از نقاط قوت موفق‌تر‌ها درس بگیرید اما مانند آنها نشوید. خودتان باشید. همان خود واقعی و دوست داشتنی که اینهمه باورش کرده‌اید. تقلید در هر جایگاه و در هر مرتبه‌ای بد و نکوهیده است. این را فراموش نکنید... اینکه می‌گویند من اهل رقابت نیستم و همه دوستان ما هستند، حرف مفت است. این را هم دور بریزید و یقین داشته باشید که دو رقیب با هم برادر هم که باشند بر سر اینکه کدامشان شهرت بیشتری کسب کند، هر بلایی سر هم خواهند آورد که امیدوارم کسی در این میانه دست به دامن دروغ و تزویر و تهمت نشود و راضی نباشد تا آبرویی بریزد تا خودش بالاتر رود. یادمان باشد هرکه بالاتر نشست، استخوانش سخت‌تر خواهد شکست.

عامه‌نویسی یا عامیانه‌نویسی چه تفاوتی دارد؟
در رابطه با عنوان عامه‌پسند که ظالمانه به این ژانر ادبی برچسب زده‌اند، پیشنهادی به تمام رمان‌نویسان، مخصوصا خانم‌های عزیز دارم. دوره‌های آموزشی و کارگاه‌های مختلف و جلسات نقد و محافل مختلف ادبی به من آموخته که ضعف عمده آثار بانوان، توجه بیش از حد آنها به احساسات درونی و حالات زنانه است و گاه راوی که بعضا اول شخص است آنچنان درون دنیای خودش غوطه‌ور می‌شود که فراموش می‌کند ممکن است که یک مخاطب مرد میانسال تاب و تحملش را از دست داده و کتاب را گوشه‌ای پرت کند. یا بعضا هنگام نوشتن درگیر چنان خودشیفتگی و مدهوشی از زیبایی و شخصیت خودشان می‌شوند که واقعا جای این سوال باز می‌شود که چند درصد از کل جامعه از چنین زیبایی‌های ونوسی و ثروت‌های قارونی بی‌انتها یا شانس‌های علی‌بختکی برخوردارند؟ یعنی در جامعه مستاجر و چاق و زشت و بی‌خانواده و... پیدا نمی‌شود؟ همه زیبا ثروتمند و در عین کمال از هر نظر انسانی هستند؟ به نظرم این جور مواقعی است که جا را برای منتقدان تندزبان و بی‌رحمی باز می‌کنیم که مهر عوام‌پسند به کارهایمان بزنند و بعدش هم خلاص. پس بهتر است اول ماندانا زندی و ماندانا زندی‌های دیگر شروع کنند به خوب نوشتن. نه مطلق‌گرایی و کمال و خلق داستان‌های تک بعدی که تنها دغدغه شخصیت‌هایش عشق است و بس. نویسنده طبیب روح جامعه است و باید جامعه و مشکلات اطراف خودش را بخوبی بشناسد وآگاه باشد که عموم مردمش با چه مشکلات و دغدغه‌هایی دست به یقه‌اند و چه چیزهایی مایه امید و خوشبختی آنهاست. وقتی خودمان نخواهیم دیگری که حرفه‌اش سوای نویسندگی است و تنها نقاب روشنفکری به چهره اش زده، نمی‌تواند همه ما را به یک چوب براند.

به عنوان رمان نویسی یا به عنوان خواننده رمان بیشتر سوژه مورد توجه شماست یا زبان داستان؟
در مورد اهمیت سوژه و داستان باید بگویم با اینکه معتقدم بافت قصه و ایده و فکر اصلی آن مانند اعضای یک پیکره، با هم در ارتباط‌اند، اما احساس می‌کنم قالب و فرم داستانی یا همان نوع روایت از اهمیت بیشتری برخوردار است. چرا که نویسنده‌ای که هوشمند است و با قوانین و ابزار نوشتن بخوبی آشناست، خوب می‌داند که چگونه موضوعاتی نخ‌نما و فاقد ارزش را با یک نگاه جدید و زاویه دید متفاوت و با کمک روایتی عمیق و تاثیر گذار، به طرح داستانی نابی تبدیل کند که نتوان نادیده‌اش گرفت. و این درست کاری است که استاد مهرجویی در فیلم سنتوری انجام داد. سوژه‌ای قدیمی و فاسد مانند اعتیاد و طلاق در پی آنرا با چینشی درست و به قاعده آنقدر زیبا به تصویر کشید که یک فیلم را با موضوعی کلیشه‌ای و نخ نما تبدیل کرد به یکی از زیباترین آثار سینمای معاصر. تنها با یک زاویه دید متفاوت و نگاهی تازه.

از راه نوشتن زندگی شما راحت می‌گذرد؟
اینکه از راه نوشتن امورات زندگی می‌گذرد یا نه هم در نوع خودش جای حرف بسیار دارد. شخصا معتقدم شانس در هر حرفه‌ای حرف اول را می‌زند. همای سعادت با بعضی‌‌ها پیمان ابدی ازلی دارد و بی‌هیچ دلیلی هم با بعضی دیگر سر سازش فرو نمی‌آورد. در زمینه کتاب و رمان هم هستند آثاری که فاقد بار دراماتیک و ارزش محتوایی هستند و حتی لحن راوی لوسی هم دارند و ابتدای کار می‌توان انتهایش را پیش‌بینی کرد، اما از فروش خیلی خوبی برخوردارند و در طول هر سال چندین بار تجدید چاپ می‌شوند.

در حال حاضر مشغول نوشتن چه رمانی هستید و در چه مرحله‌ای است؟
دوسال قبل بود که تصادفا سه نفر از من خواستند تا قصه زندگی‌شان را بنویسم. آن موقع هنوز رمان ستاره‌‌ها را تمام نکرده بودم. این شد که بلافاصله پس از اتمام این کتاب با وجود اینکه خیال داشتم روی طرحی که خیلی وقت پیش ریختم کار کنم، شروع کردم به نگارش آن کتاب و اتفاقا بد از آب درنیامده بود که اواخر نوشتن اولین نسخه آن پیش از بازنویسی کلی بودم که خیلی تصادفی، کاری سفارشی پیشنهاد شد که باعث شد نصفه رهایش کنم. حالا کی سراغش بروم، خدا می‌دانم. وگرنه تا آخر امسال باید تمام می‌شد. البته برای چاپ رمان ستاره‌‌ها و اخذ مجوز آنقدر سختی کشیدم که حسابی چارچوب‌های فکری‌ام را بهم ریخت. هر بخش خوبی که پشتش یک فکر نو یک حرف خوب و اندیشه بود را مجبور شدیم علی‌رغم میلمان حذف کنیم. حتی کارمان بجایی رسید که مجبور شدم شخصیت روزبه (پسر دریا) را به بهار یعنی جنس مونث تغییر بدهم که این قضیه در نوع خودش از بار دراماتیک قسمت فینال به طور چشمگیری کاست. خون دل خوردیم تا امروز به آسانی در هر کتابفروشی نمونه‌اش را می‌بینید. منظورم از تمام این حرف‌ها این بود که در شرایط فعلی حتی نمی‌توان هر سرنوشتی را به رشته نگارش درآورد. نویسنده‌‌ها برای انتخاب سوژه در تنگنای خفه‌کننده‌ای دست و پا می‌زنند. امیدوارم دولت جدید به این قبیل مشکلات هم نگاهی داشته باشد.

اگر نویسنده تازه کاری رمانش را به شما بدهد تا بخوانید و نظر بدهید قبول می‌کنید؟ کمکش می‌کنید؟ نمی‌گویید وقت ندارم؟ اگر تعدادشان زیاد باشد چطور؟
اگر کسی کمکی در نوشتن بخواهد دریغی ندارم. چه از نظر جنبه دراماتیک و طراحی شخصیت و زاویه دید، و چه از لحاظ محتوا و بار داستانی از هیچ همفکری دریغ ندارم. هر عزیزی هر سوالی داشته باشد می‌تواند از طریق ایمیل با حقیر در ارتباط باشد. اما درمورد اینکه کل کتاب عزیزی را بخوانم و رویش نظر بدهم... نمی‌دانم. باید فکر کنم.

سخن پایانی...
در انتها تشکر می‌کنم از تک تک عزیزانی که منت گذاشته و رمان ستاره‌های دنباله‌دار را تهیه کرده‌اند و با انتقاد‌ها و نقطه نظرهای خوب و سازنده شان سهم به سزایی در بهتر نوشتن من پدید می‌آورند. ضمنا از همینجا تشکر و قدردانی می‌کنم از زحمات بی‌دریغ و حمایتهای دلسوزانه جناب رحیمی عزیز. برایشان آرزو می‌کنم تا همیشه در اوج بمانند. هینطور تشکر می‌کنم از آقای رزاقی نازنین و آقای کمالی بزرگوار که در ارائه این اثر در این قالب و فرم، صمیمانه حمایتم کردند. همینطور قدردانی می‌کنم از سرکار خانم رضی‌پور خوب و دوست داشتنی و سایر عزیزانم در انتشارات محبوب شادان.
ستاره زندگی تان پرفروغ

خواندن 2399 دفعه

دیدگاه‌ها  

#8 رها123 1397-12-09 00:45
سلام من تازه باکتاب هاتون اشناشدم و بانویی از جنس باران رو خوندم واقعاعالی بود فوق العادس انشالله همیشه موفق باشید
#7 sahar 1393-03-21 18:50
سلام من میخوام از همین جا با شما گفتگو داشته باشم من میخوام رمان بنویسم ولی نمیدونم باید درباره چی بنویسم میشه کمکم کنید؟
#6 مدیر سایت 1392-09-27 22:57
با سلام. نامه خود را از طریق ایمیل به آدرس info@shadan-pub.com ارسال نمایید و در قسمت موضوع بنویسید: «برسد به دست خانم ماندانا زندی». ایمیل شما مستقیما به دست ایشان خواهد رسید.
#5 پروانه 1392-09-27 10:52
سلام من سوالاتی از خانم زندی دارم چطور میتونم با ایشون ازطریق ایمیل با خودشون ارتباط داشته باشم؟
#4 پورعالي 1392-09-10 17:14
سركار خانم زندي عزيز رمان ستاره هاي دنباله دار را خواندم وبعد با ديدگاهتان در مورد نوشته هايت در گفتگو يي كه داشتيد آشنا شدم . برخورد تان با منتقدين آثارتان دفاعي جانانه بود ولي قابل درك نبود.تاييد يك اثر به استقبال از آن اثر و ماندگاري آن است. گذشت زمان و دست به دست شدن كتابهايتان بهترين پاسخ به منتقدين مغرض است.سربلند و پركار باشيد.
#3 آزیتا 1392-09-07 22:56
وقتی خوب حرف میزنید معلومه خوب هم مینویسید. از شما گلهای ارکیده رو خوندم. هرچند راضیم نکرد. اما براتون آرزوی موفقیت دارم.
#2 محیا 1392-09-05 19:32
چقدر صادقانه پاسخ دادن.مخصوصا قسمتی که نوشتن با همه نویسنده ها حس رقابت می کنن رو دوست داشتم.کلی هم یاد گرفتم.مخصوصا که خیال دارم به زودی شروع به نوشتن رمان کنم.چقدر تجربیات ایشون به دردم خورد.خیلی مفید بود نشر خوبم.ممنون.
#1 mina 1392-08-25 23:37
خانم زندی عزیز کاراتون عالییییه
انشا... در همه ی مراحل زندگیتون موفق باشید
من عاشق کاراتونم
رمان آخرتون بی نظیر بود.

نوشتن دیدگاه

تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید