ورود ثبت

ورود به سایت

نام کاربری *
گذرواژه *
مرا به خاطر بسپار
یکشنبه, 02 اسفند 1394 21:04

پروانه سراوانی: بیشترین چیزی که توی خانه‌ی ما پیدا می‌شد، کتاب و مجله بود

به بهانه چاپ رمان «پشت کوچه‌های تردید» نخستین اثر سرکار خانم پروانه سراوانی در انتشارات شادان، گفت‌وگویی صمیمی با ایشان انجام داده‌ایم تا شما را بیشتر با این نویسنده آشنا کنیم. این گفت‌وگوی جذاب و خواندنی را از دست ندهید.

1ـ قبل از هر چیز، به هر اندازه‌ای که می‌خواهید و لازم می‌دانید از خودتان، خانواده، تحصیلات و کارتان برای شادانی‌ها بگوئید.
پروانه سراوانی، کارشناس ارشد زبان و ادبیات فارسی. متولد 1355، همسر و مادر دو پسر 17و 8 ساله. دبیر ادبیات در مقطع متوسطه. عاشق کتاب خواندن و شعر و قصه نوشتن و بازی با پارچه‌ها و کامواهای رنگی.

2- به نظر شما نویسندگی (به ویژه رُمان نویسی) یک امر ذاتی (و استعدادی) است و یا با گذراندن دوره‌های خاص می‌توان نویسنده شد یا از آن‌ها استفاده برد؟ در مورد خود شما چطور بوده است؟
تصور می‌کنم تخیل و سوژه‌پردازی در ذات تمام آدمها هست. اغلب آدمها قصه پردازی را دوست دارند و قصه‌های تاثیر گذار را دنبال می‌کنند. مثلا وقتی یک سریال، گل می‌کند و پربیننده می‌شود، متاثر از قصه‌ی قوی و پرداخت خوب آن است. آدمها همانقدر که از قصه شنیدن لذت می‌برند از قصه گویی هم لذت می‌برند. فکر می‌کنم نویسندگی یک استعداد است. ممکن است تو بلد باشی ماجرایی را خوب تعریف کنی اما نتوانی خوب بنویسی. نوشتن حکایت دیگری است. هنگام نوشتن باید از سبک و قاعده و قانونِ نوشتن و خیال و تخییل توامان استفاده کنی. این مهارت می‌تواند ذاتی باشد، اما نهایتا با استفاده از منابع مکتوب ِمرتبط یا دوره‌های تخصصی می‌شود قوی‌ترش کرد و پرورشش داد.
پدرم به شدت اهل مطالعه بود. انشای خوبی هم دارد. گاهی شریکی انشا می‌نوشتیم و من می‌بردم مدرسه و بیست می‌گرفتم. بیشترین چیزی که توی خانه‌ی ما پیدا می‌شد، کتاب و مجله بود. خواه ناخواه من هم به خواندن و نوشتن علاقمند شدم. سیزده ساله که بودم، یک داستان در مورد جنگ نوشتم. درباره‌ی یک رزمنده‌ی نوجوان که توی سنگر گیر افتاده بود. دادم همکلاسی‌ام بخواند. سه صفحه خواند و معترض شد که: (این که همه ش داره با خودش حرف می‌زنه). بعدتر بیشتر به شعر گفتن گرایش پیدا کردم. تشویق‌های مدرسه و جشنواره‌های دانش آموزی تمام حواسم را به شعر گفتن معطوف کرد. اما کتاب خواندن برایم عادتی شد که هیچ وقت ترک نشد. پایان‌نامه فوق لیسانسم در مورد شخصیت‌پردازی در دیوان حافظ بود. موافق و مخالف داشت. برخی می‌گفتند در شعر کلاسیک شخصیت‌پردازی جایی ندارد و چون اصولا در آن قصه‌ای در کار نیست، پس شخصیت‌پردازی هم بخودی خود منتفی است. با راهنمایی‌ها و استقامت استاد راهنمایم، این کار را درآوردم. منتهی به دلایل آکادمیک و پیچیده‌ای که خیلی برایم روشن نشد، عنوان پایان نامه را تغییر دادم. شد (بررسی مفاهیم ساختاری دیوان حافظ). اما محتوی همان محتوای قبلی بود. طی روند تکمیل تحقیقات برای پایان نامه‌ام، کلی منبع و مرجع در مورد شخصیت شناسی و شخصیت پردازی در داستان‌های معاصر، در سینما، در داستان‌های پریان، در داستان‌های دفاع مقدس و... مطالعه کردم. علاوه بر آن، کتابهای مختلفی که راهنمای داستان نویسی و قصه پردازی بود و نیز مقالات تخصصی مربوط به این حیطه.
این مطالعات عمقی و مفهومی باعث شد، دقت بیشتری در مقوله‌ی نوشتن داشته باشم و سعی کنم شخصیت پردازی، زبان، سبک، چینش آدم‌ها و ماجراهای قصه را طبق مفاهیمی که یاد گرفته بودم، پیش ببرم. قبل‌تر داستان کوتاه و حتی رمان نوشته بودم، اما حالا که نگاه می‌کنم می‌بینم خام و کج و کوله‌اند. دانش اکتسابی باعث شده که حتی موقع کتاب خواندن هم با نگاهی منتقدانه آن را مطالعه کنم و اگر کتابی چهارچوب‌های اصولی را نداشت، کنار بگذارمش.

3ـ سوژه‌ها برای نوشتن یک داستان را چگونه به دست می‌آورید و چگونه پرورشش می‌دهید؟
گاهی وقت‌ها دوستی ماجرایی را برایت تعریف می‌کند. ممکن است خیلی خاص و جالب نباشد. اما انگار موجی از کلمات تو را با خود می‌برد. به خودت می‌آیی و می‌بینی از یک موضوع ساده، یک داستان متفاوت با ماجرای اصلی ساخته‌ای. داستانی که همچنان جا برای پرداخت و ادامه دادن دارد. گاهی خبری در جراید را ضمیمه‌ی ادامه‌ی داستانت می‌کنی. گاهی خرید خانه‌ی خودت را جزیی از داستان می‌کنی، گاهی هم غرزدن‌های مامور آب و گاز را وقت چک کردن کنتور. گاهی دارم فیلم می‌بینم. از دهان یکی از شخصیتها جمله‌ای بیرون می‌پرد که همان جمله بهانه‌ای می‌شود برای خیال پردازی و داستان ساختن. داستان را توی ذهنم ادامه می‌دهم و پایان بندی خودم را برایش در نظر می‌گیرم.
بعد از یافتن سوژه، معمولا موضوع کلی را توی سررسید یادداشت می‌کنم. ممکن است فقط چند خط باشد. بعد آنقدر این چند خط همه جا توی سرم با من می‌آید که هروقت مورد خوب و جالبی دیدم یا شنیدم، ربطش می‌دهم به آن موضوع اولیه. برای آدمهایش دوست پیدا می‌کنم. دشمن پیدا می‌کنم. عصبانی شان می‌کنم. آرام شان می‌کنم. غصه شان می‌دهم. شادشان می‌کنم. موقع خواب، بهشان فکر می‌کنم و ناگهان از جا بلند می‌شوم می‌روم چند خطی نت می‌نویسم و بر می‌گردم. حتی گاهی خوابشان را می‌بینم. دست نوشته‌ها که به اندازه‌ی چند صفحه شد، وقتی حس کنم حالا وقتش است، یک new folder در فضای word باز می‌کنم و شروع می‌کنم به تایپ کردن. طرح کلی را دارم و موضوعات مربوطه را بصورت نکته، زیر طرح اصلی تایپ می‌کنم. و به موقع هر مورد را بسط و گسترش می‌دهم.
تلاش می‌کنم که با حس واقعی خودم بنویسم. آنقدر که تاثیر گذاری‌اش بیشتر باشد و مصنوعی به نظر نرسد.

4ـ از داستان کتاب آخرتان بگویید، چطور شد که این کتاب را نوشتید؟ آیا زندگی شخص خاصی مَد نظرتان بود؟ (در مورد سوژه و موضوعش نیز کمی بیشتر توضیح دهید).
یکنواختی و روزمرگی مسئله‌ای است که خواه ناخواه در تمام زندگی‌ها اتفاق می‌افتد. نمی‌شود بعد از ده سال، مثل همان روزها و ماه‌های اول، عاشقانه گفت و شنید و رفتار کرد. سوء تفاهم‌ها، جبهه گیری‌ها، دغدغه‌های مالی و اجتماعی، عادت به یکجا نشینی و رکود، همه دست به دست هم می‌دهند تا زندگی روی لبه‌ی تیغ راه برود. یادم نیست چرا به این موضوع رسیدم، اما خوب بخاطر دارم که مشغول نوشتن یک رمان دیگر بودم که چیزی در ذهنم جرقه زد. نامردی یک دوست به دوست قدیمی‌اش. نگهش داشتم برای تمام شدن رمان در حال تایپم. همینطور خرده روایت‌های داستان جدید می‌آمد و می‌رفت. یادداشت برداری مختصری انجام می‌دادم و باز صبر می‌کردم که رمان اولی تمام شود. رمان که تمام شد دیدم یادداشت‌هایم کلا از مسیر اولیه دور شده. اصلا شبیه به نارفیقی نیست. که خیلی هم رفاقت را پررنگ‌تر می‌کند.
زندگی شخص خاصی مد نطرم نبود. اما بخش هایی از تجربیات عینی خودم را در پرداخت داستان، دخالت دادم. اطلاعاتم در مورد بیماری اگزما، تجربه‌ای شخصی است. روال ترجمه متون را نیز از معلم کلاس زبان خودم برداشت آزاد کردم. اما در نهایت کلیت داستان، حاصل خیال و واژه پردازی ذهنی است.
زوجی بعد از ده سال زندگی همچنان به روال قبل، در حال سرکردن زیر یک سقف هستند. خانم خانه کم‌کم دچار یاس و خود کم‌بینی شده و طی ماجراهایی که تلنگری به ذهنیاتش می‌زنند، سعی در بازیابی استعداد و توانایی‌های قبلی‌اش می‌کند. درجا زدن باعث وابستگی افراطی او به همسرش و دور شدن از افراد خانواده و جامعه‌ی پویا شده. طوری که حتی حق الترجمه‌اش را با واسطه از دانشجوها می‌گیرد. واگویه‌های ذهنی و انفعال او را زمین‌گیر کرده. اما با کمک اطرافیان و دقت و جرات خودش، کم‌کم روی پا می‌ایستد و قدم بر می‌دارد.
این داستان بستر زندگی اغلب زوج‌های جامعه‌ی معاصر است. زوج هایی که خود را عقل کل و دانای مطلق می‌دانند و تأسی و پند آموزی از بزرگترها را عملی بیهوده و کسر شأن می‌شمارند.
عشق دوران نوجوانی، وابستگی به پدر، تک فرزندی، ترس از پذیرفته نشدن، اعتماد به نفس کاذب، پرنسیب اجتماعی، عنوان‌های دهان پرکن و زیاده خواهی‌های نسل جوان؛ خرده روایت هایی است که در سایه‌ی تحلیل‌های روانشناختی و شخصیت شناسی، داستان این رمان را پیش می‌برد.

5ـ فکر می‌کنید مخاطب کتاب شما در چه گروه و رده‌ای قرار می‌گیرد (چه از نظر تحصیلی و اجتماعی، و یا حتی رده‌های مختلف سنی)؟به ویژه در مورد کتاب حاضر.
به نظرمن افراد هجده سال به بالا می‌توانند با داستان رابطه خیلی خوبی برقرار کنند. برای زیر این سن شاید جذابیت آنقدر نباشد که درگیر قصه شوند. چون موضوع مربوط به روابط زوجین و افکار و تعاملاتی است که افراد زیر هجده سال، تجربه‌ی عینی در مورد آن (ازدواج و حواشی آن) ندارند. حدس می‌زنم متاهلین و به ویژه خانم هایی که سابقه‌ی تاهل بالای پنج سال دارند، مشتاقانه داستان را دنبال کنند و در هر جمله‌ای از آن تصویر خودشان را ببینند و شخصیت‌های قصه را با خودشان مقایسه کنند. این امر لذت خواندن را مضاعف می‌کند. چون تو آنقدر با شخصیت داستان احساس نزدیکی و همذات پنداری می‌کنی که ناخودآگاه بجای او می‌نشینی.
در مورد تحصیلات و موقعیت اجتماعی خواننده‌ها، خیلی نمی‌توانم حرف بزنم. کتاب خواندن امری سلیقه‌ای است. ممکن است یک فرد کم سواد با خواندن داستان‌های فاخر، راضی شود و یک فرد با تحصیلات تکمیلی ترجیح بدهد که وقتش را برای خواندن داستان‌های زرد، هزینه کند. هرکدام هم دلایل خاص خودشان را دارند. اصولا هرکسی که اهل مطالعه باشد برای من ارزشمند و محترم است. از هر رده سنی و اجتماعی و تحصیلی که باشد. مایه‌ی افتخار و مباهاتم خواهد بود که افراد تحصیل کرده و صاحب نظر، تمایل به خواندن داستانم داشته باشند و ایراد و اشکالاتش را گوشزد کنند.
6ـ چه کسانی ابتدا کتاب تان را می‌خوانند و آیا نظر هم می‌دهند؟ این موضوع برای شما به عنوان یک نویسنده، چقدر مهم است و روی نظرات آنها تا چه حد حساب می‌کنید؟
معمولا داستان را تکه تکه برای دوستم می‌فرستم. گاهی هم صبر می‌کنم تا داستان تکمیل شود تا برایش بفرستم. می‌خواند و نظرش را می‌گوید. در حین نوشتن، موضوع را خرد خرد شده، برای افراد خانواده‌ام تعریف می‌کنم. نظر می‌خواهم. سوال می‌کنم که: (اگر روال ماجرایی اینطوری پیش برود، منطقی هست یا نه؟ اگر تو باشی، قبول می‌کنی که این اتفاق با همین روال ادامه پیدا کند یا نه). مثلا از پسر نوجوانم، برداشت و حس خاص سن خودش را می‌خواهم. از همسرم، دیدگاه خاص سن و جنسیت خودش را می‌خواهم. از خواهرم... یا هرکسی که شرایط سنی و روحی‌اش متناسب با شخصیت‌های داستانم باشد سوال می‌کنم. دلم می‌خواهد چیزی که می‌نویسم برداشتی واقعی و طبیعی باشد تا تخیلی و غیر قابل باور. لازم نیست کل موضوع را بدانند یا بخوانند. این نظر خواهی در حین نوشتن بیشتر به دردم می‌خورد تا بعد از تکمیل.

7ـ برخی معتقدند هر کس در زندگی می‌تواند یک رمان بر اساس زندگی خود و اتفاقات پیرامونش بنویسد. آیا اصلا این موضوع درست هست و آیا برای شما هم اینگونه بوده است؟
معتقدم که زندگی هرکسی قابلیت تبدیل شدن به چندین رمان را دارد، نه فقط یک رمان. می‌توان زندگی هر شخصی را از وجوه مختلف دید و به آن پرداخت. انسان مجموعه‌ای از اضداد است و جمع شدن همین تضادها باعث شکل گرفتن زاویه‌های مختلف و متنوع یک زندگی می‌شود. مثلا فردی که در اعتقادات مذهبی، افراطی عمل می‌کند ممکن است در برخورد با یک مساله انسانی یا عاطفی کاملا خلاف اعتقاداتش عمل کند و ظالمانه و غیر انسانی رفتار کند. فردی که تحصیل کرده است ممکن است برای حل یک مسئله‌ی کوچک، دست به قتل بزند؛ در حالی که عقل حکم می‌کند راه‌های مسالمت آمیز را امتحان کند. این تضاد‌ها می‌تواند دستمایه‌ی چندین و چند داستان باشد. چرا که نه!
سن و سالم که کمتر بود فکر می‌کردم زندگی‌ام خیلی عادی و معمولی و روتین است. و هیچ وقت حتی نمی‌توانم یک داستان زندگی کوتاه برای مجلات هفتگی از زندگی خودم بنویسم. اما امروز با دید کاملا متفاوت به زندگی نگاه می‌کنم. حتی یک روز از زندگی می‌تواند یک رمان بلند باشد.

8ـ عکس العمل اطرافیان در مورد آثار شما چیست؟ آیا فقط تعریف میکنند - حتی اگر نخوانده باشند - و یا واقعا نظرات مثبت و منفی خود را می‌گویند؟
تعریف اولیه مسلما بخاطر نفس کاری است که انجام شده. وگرنه هم نظرات موافق هم مخالف، داشته‌ام. در مقطعی، داستان‌هایم به صورت آنلاین منتشر می‌شد و نظرات و دیدگاه‌های خوانندگان را، بلافاصله بعد از هر چند صفحه‌ای که منتشر می‌شد، داشتم. هردو طیف موافق و مخالف، کمک زیادی در پرداخت و تحلیل شخصیتها می‌کردند، که برای داستان بعدی حواسم را بیشتر جمع کنم و کمتر اشتباه داشته باشم.

9ـ عکس العمل‌ها به کتاب شما در فضای مجازی چطور بوده؟ آیا شما اهلِ دنبال کردن موضوعات در سایت‌ها و شبکه‌های اجتماعی هستید؟ (برای آثار منتشر شده)
در مورد کتاب حاضر فعلا نظری ندارم. صبر می‌کنم چاپ شده‌اش به دست خوانندگان بیشتری برسد و بازخوردهایش را ببینم. اما در مورد بازخوردهای قبلی، کاملا راضی و خشنودم. همانطور که قبلا گفتم، نطرات خوشایند و ناخوشایند می‌تواند کمک خوبی به بهتر شدن کارهای بعدی نویسنده بکند. مسلما دنبال خواهم کرد. دیدن هر دیدگاه و جمله‌ای که در مورد داستان هایم باشد، برایم مثل تجدید یک خاطره‌ی خوب با شخصیت‌های داستانم است. انگار که یک آشنای دوست داشتنی را در یک شهر غریب ببینی و از تصورش لبخند بزنی.

10ـ آیا کارهای پاورقی مجازی را در شبکه‌های اجتماعی دیده اید؟ نظری در مورد آنها دارید؟
بله و تعداد زیادی از آنها را خوانده‌ام. بعضی از کارها واقعا قوی و قابل اعتنا هستند که با کمی ویرایش و دست بردن در زبان و نگارش تبدیل به اثری ماندگار خواهند شد. حتی گاهی با آثاری روبرو می‌شوم که کاملا تحقیق شده و در چهارچوب اصولی ادبیات نوشته شده. اما شاید حدود نود درصد آثار موجود در فضای مجازی، تقلید و رونویسی دست چندم از نویسندگانی است که فقط پر می‌نویسند نه اصولی. ساختار داستان نویسی در آنها رعایت نشده و رنگ و لعاب ظاهری آن، تنها روح بازیگوش نوجوان‌ها را راضی خواهد کرد. متاسفانه افرادی که با شیطنت به حیطه‌های روان شناسی و جنسی وارد می‌شوند و اطلاعات غلط و نادرست و بی‌موقع را در اختیار طیف خوانندگان نوجوان قرار می‌دهند در نویسندگان فضای مجازی کم نیستند. مسلما خطرات این اطلاعات نادرست و غیر علمی، تاثیر ناخوشایندی در آینده‌ی نسل نوباوه‌ی حاضر خواهد داشت. باز و بی‌پروا نوشتن از مسایل اروتیک نیز یکی از شدیدترین انتقاداتی است که به این دسته آثار دارم.

11ـ کمی هم از علائق تان به آثار دیگر و نویسندگان قدیم و جدید بگویید... با کتابهای منتشر شده تازه چقدر ارتباط دارید و کار چه کسانی را می‌پسندید؟
بنا به عادت کتاب خوانی، تقریبا هر کتابی را می‌خوانم. تاریخی، روان شناسی، تخصصی در رشته‌ی خودم، علمی در حیطه‌ای که مورد نیازم باشد، و حجم این همه خواندن آنقدر زیاد است که فراموش کردن نام نویسندگان را بشود بر من بخشید. بعضی نویسندگان را به نام دنبال می‌کنم و به محض چاپ اثر جدیدشان, آن رامی خوانم. بعضی دیگر را لیست می‌کنم تا اول هر سال تهیه کنم و به مرور بخوانم. بعضی را انبار می‌کنم تا روزی فرصت خواندنش از راه برسد. عاشقانه‌ها را برای بهتر شدن حالم می‌خوانم. جدی تر‌ها را برای آرام شدن روحم. گاهی وقتها با شنیدن خبر انتشار یک کتاب از یک نویسنده‌ی خاص، روزشماری می‌کنم تا وقتی که کتاب به دستم برسد.
معمولا نویسندگان معاصر و به ویژه رئال نویس‌ها مورد توجه خاصم هستند. اگر خانم هم باشند چه بهتر. اما تقریبا هر سبک کتابی را خوانده ام. کتابهای کلاسیک را از نوجوانی تا حالا، کمابیش خوانده ام. اما هنوز هستند کتابهایی که ناخوانده مانده و دنبال فرصتی برای خواندن شان هستم.

12ـ دوست داشتید نویسنده کدام کتاب بودید (ایرانی یا خارجی... قدیمی یا جدید)؟
جوابی ندارم. شاید کتابهای خوبی که خوانده‌ام زیاد هستند. اما حقیقتا گاهی وقتها همینطور که جملات را با چشمم دنبال می‌کنم و می‌خوانم، مدام با خودم می‌گویم: (کاش من اینو می‌نوشتم). الان تنها اسمی که یادم می‌آید، (سنج و صنوبر) خانم کریمی است. یا (صدسال تنهایی) مارکز. تصویر سازی‌های غلامحسین ساعدی در دوران نوپایی داستان فارسی نیز به شدت رشک برانگیز است.

13ـ آیا برای یک نویسنده، خواندن رُمان (از آثار روز و جدید) را لازم می‌دانید؟ در مورد کتابهای قدیمی‌تر و کلاسیک چطور؟
کاملا لازم و ضروری است. زبان پدیده‌ای است زنده و پویا،که هر آن کلمات و واژه‌های تازه تولید می‌کند. لغتی که تا دوروز قبل وجود خارجی نداشت، امروز تولید و استفاده می‌شود. تا همین بیست سال قبل واژه‌ی تبلت یادآور شیء خاصی نبود. اما امروزه از کوچک و بزرگ، وسیله‌ی خاصی را با کارایی‌های مشخص، به این نام صدا می‌زنند. نویسنده باید به زبان روز آگاه باشد. باید ذائقه‌ی روز را بشناسد تا بتواند با خواننده امروزی رابطه برقرار کند. سبک‌های نو را بشناسد و تلفیق میان سبک‌ها را لمس کند.
دانستن زبان روز دلیل انکار گذشته نیست. تا گذشته‌ای در کار نباشد نمی‌توان به حال و آینده دسترسی پیدا کرد. کتب قدیمی و کلاسیک شبیه سرمشق هستند. معلمند. آموزگارند. تا از معلم خط نگیری قادر نیستی خوش خط‌تر و زیباتر از او بنویسی.

14ـ راستی این روزها (و در کل) خودتان چه میخوانید؟
در کل با ادبیات معاصر حال و احوال بهتری دارم. آخرین کتابهایی که هفته قبل خواندم (شب طاهره) از بلقیس سلیمانی. (راز کوچه شیروانی) از مریم بابایی بودند. یک مجموعه داستان کوتاه هم از آلبا دسس پدس (درخت تلخ) کنار بالشم دارم که هروقت بی‌خواب بشوم، چند صفحه می‌خوانم. به من نخندید اما معمولا دو یا سه کتاب را همزمان می‌خوانم.

15ـ آیا اتفاق افتاده که با خواندن یک رُمانِ موفق، در خلوت خودتان بگویید که کتاب من خیلی از این اثر بهتر است یا از موفقیت کتابی تعجب کنید؟
بله. پیش آمده. و واقعا هم متعجب شده‌ام. حالا نه اینکه حتما با کارهای خودم مقایسه کنم. در این موارد به موج معتقدم. گاهی موجی می‌آید و کتابی سرزبان‌ها می‌افتد و مورد اقبال عمومی قرار می‌گیرد. در حالیکه کتاب‌های بهتر و قوی‌تری هم در همان زمان در بازار موجود است. قدرت تبلیغات و بندهای نامریی را نیز در نظر داشته باشیم.

16ـ در اوضاع و شرایط امروز، به نظر شما چه عواملی در موفقیت یک کتاب موثر است؟ نقش و تاثیر ناشر در این میان چقدر است؟
امروزه میزان قدرت رسانه‌ها بر کسی پوشیده نیست. اگر قلم خوبی داشته باشی، داستان استخوان داری نوشته باشی و طیف خواننده‌های خاص خودت را داشته باشی، اما در جریان تبلیغات، عقب بمانی و نتوانی خودت و اثرت را معرفی کنی، گمنام خواهی ماند و دیده و خوانده نمی‌شوی. متعاقبا موفقیت کتابت نیز اتفاق نمی‌افتد و در همان نسخه‌های اولیه باقی خواهد ماند. معتقدم ناشری که تجریه خوبی در گزینش آثار و معرفی مناسب آنها به خوانندگان دارد، تاثیر مستقیم در موفقیت یک اثر خواهد داشت. وقتی خواننده به ناشری اعتماد می‌کند، آثار مطبوع آن نشر را با اشتیاق مطالعه کرده و با هر اثر تازه‌ای با آن نشر، همراهی می‌کند. مطمئن است که کتاب بدی نخواهد خواند. این یک رابطه‌ی متقابل است، ناشر موفق می‌تواند موفقیت یک کتاب را تضمین کند و یک کتاب خوب هم می‌تواند موفق ماندن ناشر را تضمین نماید.

17ـ آیا مایل هستید در مورد ناشر اثرتان و نحوه کار و رضایتان اظهار نظر کنید؟
با توجه به این مسئله که این کتاب، اولین کارم با این نشر محترم است هنوز نظر خاصی ندارم. اما از اعتمادی که به کار من کردند و احترام و تکریمی که در هر جلسه‌ی دیدار در دفتر نشر، نسبت به من بعنوان نویسنده‌ی این اثر داشتند، کمال تشکر را دارم و سپاسگزار هستم.

18ـ به نظر شما نوشتنِ یک رمان تا چه اندازه نیاز به تحقیق یا مطالعه دارد؟
به شدت به این مقوله معتقدم. تا وقتی نویسنده تجریه‌ی عینی از موضوعی نداشته یا تحقیق مفصل و کاملی در مورد آن نکرده باشد، قادر نیست، تنها با تکیه بر تخیل و ایماژ، فضاسازی خوبی ارائه بدهد. خواننده‌ها باهوشند. اشتباهات کوچک و اطلاعات و آدرس‌های غلط در متن داستان، به ضرر نویسنده تمام می‌شود. اعتماد خواننده را از بین می‌برد. وقتی در مورد مالاریا حرف می‌زنیم یا باید عینا حالات و علایم بیمار مبتلا را دیده باشیم یا تحقیق میدانی و کتابخانه‌ای کاملی در موردش داشته باشیم تا بتوانیم آن را به دیگران بشناسانیم. وقتی در مورد شغلی حرف می‌زنیم، در مورد شهر یا محیطی می‌نویسیم باید کاملا به آن محاط باشیم. تخیلی نوشتن و کلمه را به کلمه چسباندن، اسمش هنر نویسندگی نیست. پر نویسی است. غلط نویسی است.

19ـ پس از انتشار اولین کتاب تان چه حس و حالِ خاصی داشتید؟ کمی خودمانی‌تر و صادقانه و غیر کلیشه‌ای پاسخ دهید؟
واقعا خوشحال بودم. اولین کتابم، کتاب شعرم بود. حس و حالم واقعا گفتنی نیست. لبخندم دایمی شده بود. از ته دل شاد بودم. فکر می‌کردم حالا کلمه‌های مرا بقیه هم می‌خوانند و حس‌های خوبم در موقع نوشتن آن شعر ها، حالا با دیگران هم تقسیم می‌شود. داشتن کتاب چاپ شده چیزی بود که از دوران نوجوانی و مدرسه با تشویق‌ها و امیدواری‌های معلمان و اطرافیانم، در ذهنم ثبت شده بود. این اتفاق دیر افتاد، اما بالاخره افتاد.

20ـ اگر جوانی علاقمند از شما برای نویسنده شدن کمک و راهنمایی بخواهد، برای او چه حرفِ غیر تکراری‌ای دارید تا کمکش کند؟
مسلما حرف‌هایم تکراری خواهند بود. اما کارهایی که تا امروز بارها برای دوستان مشتاق انجام داده‌ام را دوباره و دوباره انجام خواهم داد: سراغ کتابخانه‌ام می‌روم. اسم کتابهایی را که مرجع پایان نامه‌ی ارشدم بودند و برای نویسندگی کمک و راهنما هستند، لیست می‌کنم. می‌گویم فقط کتاب بخوان. داستان بخوان. از هر سبکی بخوان. آنقدر که چشم هایت سیاهی برود(این جمله غیر تکرای است. مطمئنم). وقتی آنقدر از کلمه‌ها پر شدی که فکر کردی دیگر حالا باید بنویسی، این کتابهایی را که لیست کرده‌ام بخوان. اصولش را یاد بگیر. همانطور که می‌خوانی، بنویس. بنویس و یاد بگیر که اصلاحش کنی. خودت خودت را تصحیح کن. از پاک کردن و پاره کردن نوشته هایت هم اصلا نترس. روال کار همین است.

21ـ از رقابت با دیگر نویسندگان امروز چه احساسی دارید؟ آیا اصلا حس رقابتی در میان نویسندگان رُمان وجود دارد؟ این احساس در میان نویسندگان شادان هست؟
جوابی ندارم. چون اطلاعاتی در این زمینه ندارم. اگر رقابت در تیراژ و نسخه‌های فروش رفته‌ی کتابها باشد که هنوز اول راهم. اگر در سبک و قوت و ضعف قلم نویسنده‌ها باشد، دلم می‌خواهد روز به روز بهتر و بهتر شوم. نه برای برتری به کسی یا کسانی. برای داشتن حس خوب به خودم.

22ـ بسیاری از رمان خوان‌ها عقیده دارند که نویسنده بودن در مجموعه شادان یعنی یک سبک و سیاقِ خاص، و شادانی‌ها نسبت به آثار منتشره در زمینه رمان متفاوت هستند... نظر شما چیست؟ آیا این حرف صحیح هست؟
شادان را به لطف دوست کتاب خوانم، از سالهای قبل می‌شناسم. از اولین سال تاسیس. شاید بیشتر کتابهای شادان را خوانده باشم. خوشحالم که کارهای واقعگرا مورد توجه این مجموعه قرار می‌گیرد. و خوشحالم که رمان خوان‌ها با اعتماد سراغ شادان می‌آیند. تفاوت و خاص بودن را در آثار شادان می‌توان تشخیص داد. کتابهای خوبی که خاطره‌های خوب جوانی‌ام را می‌سازند. از خارجی‌ها ترجمه‌های جوی فیلدینگ هرگز از خاطرم نمی‌رود. ایرانی‌ها هم که بخاطر تعدد کتابها واقعا اسم به خاطرم نمانده.

23ـ آیا فکر می‌کنید این تعریف برای مخاطبین شادان هم برقرار است؟... یعنی آنها نیز خاص و متفاوت هستند؟
مسلما. در مثل مناقشه نیست. می‌گویند: مستمع صاحب سخن را بر سر شوق آورد. وقتی کالای خاصی ارائه می‌کنید، خواهندگان آن هم خاص خواهند بود.

24ـ در نوشتن رمان به سوژه بیشتر اهمیت می‌دهید یا زبان و نوع نوشتار؟ هر کدام چقدر اهمیت دارد؟
زبان و نوع نوشتار اهمیت ویژه و بالاتری برای من دارد. کتب مرجع می‌گویند در تمام دنیا فقط هفده روایت داستانی داریم. و نویسندگان از پرداخت و پردازش همین هفده روایت، این همه داستان را نوشته و می‌نویسند. نویسنده می‌تواند یک سوژه‌ی تکراری و معمولی را طوری روایت کند که خواننده علیرغم تشخیص داستان و حدس زدن آخر آن، مشتاقانه با کلمات جادویی نویسنده همراه شود و بدون ذره‌ای پشیمانی، کتاب را به انتها برساند. نیز می‌تواند سوژه‌ای جذاب و خواندنی را با روایتی کسالت آور و بدون خلاقیت، چنان بد تعریف کند که خواننده را در صفحات ابتدایی؛ دلزده و منصرف نماید.

25ـ تعریف شما از رمان عامه پسند چیست؟... آیا آثار خود را با مخاطب عام میدانید؟
رمانی که مورد اقبال عموم مردم جامعه قرار بگیرد، عامه پسند است. عامه‌ی مردم قشر کم سواد و کم هوش و بی‌دقت جامعه نیست. بلکه قشر غالب جامعه است. از هر طبقه اجتماعی و با هر سطح تحصیلاتی، البته با دیدگاه‌ها و تمایلات مشترک. و داستان عامه پسند می‌تواند داستانی باشد که تمام افراد این قشر را با هر سطح سوادی راضی کند. بتواند با این افراد رابطه برقرار کند. هوش شان را تحت تاثیر قرار دهد. عاطفه شان را قلقلک بدهد. انتقاد و تحسین شان را برانگیخته کند. میل به مطالعه را در آنها تقویت کند. تجریه‌های انسانی را با آنها شریک شود و به افراد یادآوری کند که زندگی هر کدام مان داستانی است بی‌انتها.
همراه بودن با مخاطب عام را به دلیل گستردگی آمار میدانی، ترجیح می‌دهم. اما توجه مخاطب خاص و ویژه نیز لذت وصف ناپذیری برایم دارد.

26ـ صحبت دیگر... یا حرفِ آخر برای هر کس که صلاح میدانید.
تشکر مجدد از نشر وزین و محترم شادان. و یک توصیه به هرکسی که بلد است با کلمات بازی کند: قلم حرمت دارد. هرچه که می‌نویسد چه شعر چه قصه، باید محترم و دارای حریم باشد. حرمت قلم را با اروتیک نویسی و بی‌پرواگویی زیر سوال نبریم.

خواندن 34530 دفعه

نوشتن دیدگاه

تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

 

Go to top