قدیری، نسرین

این مورد را ارزیابی کنید
(17 رای‌ها)

ارتباط با خانم قدیری از طریق یکی از دوستان خوب و مهربان میسر شد. صدای دلنشین و برخورد گرم و صمیمانه او از پشت تلفن، نوید مصاحبه‌ای موفق را می‌داد. وعده دیدار روز هفتم آذر در منزل ایشان واقع در یکی از مناطق شمال تهران بود. ساختمان محل سکونتشان در محلی واقع شده بود که دید زیبایی نسبت به شهر داشت و آپارتمان در طبقه فوقانی با تراسی بزرگ و مشرف به تهران منظره‌ای زیبا را در معرض دید مهمانان قرار می‌داد. فضای داخلی ساختمان بسیار زیبا طراحی شده بود و گل‌های شاداب و با طراوت و چیدمان داخلی همه گواه بر سلیقه بانوی خانه بود. چهره مهربان و ظرافت و لطافت در بیان و حرکات، همان چیزی بود که از نویسنده داستان‌هایی چون «گستره محبت» و «عشقی به لطافت باران» و... می‌توان توقع داشت و همه اینها به همراه پذیرایی گرم و مهمان‌نوازی ایشان موجب شد خیلی راحت به گفتگو بنشینیم.
خانم قدیری متولد چهارم خرداد ماه سال 1331 در شهر تهران و فارغ‌التحصیل مهندسی کشاورزی از دانشگاه شیراز است. وی پس از اینکه فرزندانش به حدی رسیدند که دیگر به او وابسته نبودند و هر کدام روی پای خود ایستادند، برای رفع تنهایی و ارضای این حس درونی، دست به قلم برد. او درباره شروع به کارش می‌گوید: «خواهرم پس از خواندن رمان خانم حاج سید جوادی با توجه به زمینه‌ای که من در نوشتن انشا داشتم و داشتن قدرت تخیل خوب از من پرسید آیا این رمان را خوانده‌ای؟ وقتی پاسخ منفی دادم به من گفت بخوان. تو هم می‌توانی بنویسی و این گونه شد که سوژه‌ای را که مدت‌ها در ذهن داشتم به روی کاغذ آوردم».
یکی از خاطرات تلخ خانم قدیری از زمان نویسندگی‌اش این است که هنگام نوشتن اولین کتابش، یعنی «گستره محبت» خواهرش را از دست داد و این گونه بود که این کتاب را که به تشویق او به رشته تحریر درآورده بود با این جملات آغاز کرد.
به خواست خواهر تنهایم
که جسمش سوخت و خاکستر شد
و روحش به آسمان‌ها پر کشید و از رنج درون آزاد شد
خانم قدیری در این داستان عشق و محبت مادران ایرانی را در حد اعلای آن بیان می‌کند، تا جایی که شاید اندکی اغراق‌آمیز هم به نظر آید. ولی وی معتقد است ایثار و فداکاری را تا به این حد هم می‌توان در میان این بانوان دید. اما خودش این مسئله را تأیید نمی‌کند و همان طور که در آخر کتاب می‌بینیم، پایان خوب و خوشی برای چنین از خودگذشتگی متصور نمی‌شود. وی می‌گوید: «حتی تعدادی از خواندگان به من گفتند ای کاش در پایان کتاب برای مادر داستان هم یک پیوند چشم در نظر می‌گرفتی، اما من گفتم در چنین صورتی من مهر تأیید بر این کار می‌زدم که با آن موافق نیستم، هر چند این داستان تخیلی است».
ایشان می‌گوید: «اولین کتاب من بود و هیچ تجربه‌ای در این مورد نداشتم و داستان حدود هشت ماه در ارشاد برای گرفتن مجوز معطل ماند تا سرانجام به من گفتند این کتاب با جو امروز همخوانی ندارد، داستانی بنویس که مناسب با حال و هوای امروز باشد و من ظرف مدت 4-3 ماه داستان «چه آسان باختم» را نوشتم و توانستم مجوز هر دو رمان را بگیرم».
او می‌گوید: «داستان‌هایم همه ریشه در حقیقت دارند و خودم به آنها شاخ و برگ می‌دهم. اما در این میان داستان «نیمی از وجودم» صددرصد حقیقی است و حتی نام چهار شخصیت اصلی داستان، اسامی حقیقی می‌باشد. شخصیت اصلی داستان در سال 79 تلفنش را در اختیار نشر قرار داده بود تا زندگی‌اش توسط من به داستان تبدیل شود. (این خانم اکنون ساکن سوئد است) این داستان را بسیار دوست دارم، چون کاملا واقعی است و نشان می‌دهد گاهی که هیچ قانونی برای حمایت از انسان وجود ندارد، ممکن است دست به کارهایی بزند که شاید به ظاهر درست نباشد». خانم قدیری برای نوشتن این داستان مجبور می‌شود مدتها به بیمارستان میمنت برود تا فضای آنجا را درک کند ولی این کار باعث می‌شود که خاطرات تلخ مربوط به دوران بستری بودن خواهرش در آنجا دوباره برایش زنده بشود.
وی این داستان را به جهت آنکه رنج‌های یک مادر را بیان می‌کند به مادرش این گونه تقدیم می‌کند.
تقدیم به مادر نازنینم
که با محبت‌ها و محنت‌هایش بزرگ شده‌ام
ایشان سعی دارد در کتاب‌هایش به زنان بقبولاند که باید مبارزه کنند. وی می‌گوید خیلی‌ها این پیام را دریافت نمی‌کنند و کتاب را فقط برای این مطالعه می‌کنند که ببینند چه اتفاقی خواهد افتاد و... به همین جهت مجبور است مرتبا پیامش را تکرار کند، اینکه زن باید از ابتدا روی پای خودش بایستد و با درس خواندن و کار یاد گرفتن، حق خودش را بگیرد.
او می‌گوید اسم داستان‌ها را از همان ابتدا متناسب با سوژه انتخاب می‌کند و حتی تصاویر روی جلد را خودش با سلیقه شخصی، مناسب با سوژه و هماهنگ با موضوع داستان، انتخاب می‌کند و عکس و تصویر مورد نظر را به ناشر می‌دهد و معمولا آنها با کمی تغییر و تحول چاپ می‌کنند. در نوشتن با کسی مشورت نمی‌کند اما دخترش پی‌گیر کارهایش می‌باشد. خودش هم معمولا داستان‌ها را بازخوانی نمی‌کند و تا به حال پیش نیامده قسمتی را پاره یا عوض کند. وی علت علاقه مردم به داستان‌هایش را در این می‌داند که هیچ کدام از آنها دور از حقیقت نیست و او جامعه را به خوبی شناخته و خودش هم مثل انسان‌های داخل داستان‌هایش می‌باشد و چون این کار را با عشق شروع کرده و محل درآمدش نیست، مشکل شروع و ایدئولوژی ندارد.
وی از شرکت در مجامعی که بتواند خوانندگان را ببیند لذت می‌برد. هر چند زیاد وقت برای این کار نداشته، اما هرگاه چنین فرصتی پیدا کرده، خاطره خوشی برایش باقی مانده است. وی می‌گوید معمولا به کتابخانه‌ها که می‌رود به او هدیه‌ای مانند سکه می‌دهند. شنیده است که کتاب‌هایش در کتابخانه‌ها زیاد خوانده می‌شوند و از نظر بهداشتی مسئولین کتابخانه مجبور هستند آنها را تعویض کنند. از مشاهده اینکه کسانی هستند که دوست دارند کتاب بخوانند خیلی خوشحال می‌شود، پس این هدایا را می‌دهد تا برای همان کتابخانه کتاب بخرند و در اختیار خوانندگان بگذارند. در مراسمی در کتابخانه کلیمیان شرکت کرده و قصد داشته همین کار را بکند، ولی آنها نمی‌پذیرند، زیرا سکه و آینه در نزد کلیمیان یُمن دارد. خاطره استقبال و برخورد خوب آنها در ذهنش باقی مانده است.

فهرست آثار:
گستره محبت
چه آسان باختم
رهایم کن
حاکم کیست، حاکم چیست؟
عشقی به لطافت باران
غرور بالاتر از عشق
نیمی از وجودم
اشراف‏‌زاده
مسلول
چقدر دیر آمدی
تنها یک بار پرواز کن
گناه من چیست؟
مردان غریب
نسرین
پاییز من، بهار تو
راز کوچک

«ناگهان خودش را دید در جامه‏‌ای سیاه و زنانه ایستاده و به او نگاه می‏‌کند. خودش را دید که شمشیر از رو بسته و رو در روی او ایستاده و آماده مبارزه و کینه‏‌توزی است. خودش را دید با امتیازاتی متفاوت و برتر، تازه نفس‏‌تر و جنگجوتر و چه بسا... بی‏‌پرواتر و جسورتر!»
از کتاب «اشراف زاده»

اطلاعات تکميلي

  • ایمیل نویسنده: این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
خواندن 9769 دفعه

دیدگاه‌ها  

#19 پریسااااا 1396-10-24 02:13
همه کتابهاتونو خوندم از گستره محبت که باهاش دریا دریا اشک ریختم تا وقتیکه سروین به پیروز گفت امدی اما جقدر دیر آمدی و قلب من به جای پیروز ریخت تا اونجای که شاه پری میفهمه نوه اش همون پسرکله هویجی و چنان شوکه ام کرده بود که دو روز در سکوت رفتم. تا اونجایی که نسرین یه انتقام جانانه از مادرشوهرش و امیر میگیره....
با کتابهاتون زندگی کردم خانوم‌قدیری... هنوزم در اوقات فراغت باز میخونمشون.
بازم بنویسین لطفا
#18 پویا عباس زادگان 1395-05-26 14:09
رمان نسرین رو همین امروز تموم کردم عالی بود... سپاسگزارم خانوم قدیری... این داستان واقعی بود؟؟ یعنی همچین اتفاقی افتاده؟؟؟
#17 nina 1392-01-27 04:07
خانم قدیری واقعا کاراتون زیباست من حدود 10 سال پیش کتابی هدیه گرفتم به اسم نیمی از وجودم که امضای شما رو در صفحه اول داشت و این هدیه تا امروز برام عزیزه و بار ها خوندمش.
دوستتون دارم
#16 هنگامه فارسی 1391-09-23 18:09
با سلام خدمت خانم قدیری زمانی که برای اولین بار به رمان خوندندم با 2تا کتاب شما یعنی گستره محبت و غرور بالاتر از عشق شروع کردم به نظرم هر 2تا عالی بودن موفق باشید.
#15 هنگامه فارسی 1391-09-23 18:02
با سلام خدمت خانم قدیری زمانی که می خواستم شروع به رمان خوندن کنم با دو کتاب شما یعنی گستره محبت و غرور بالاتر از عشق شروع کردم به نظرم عالی بودن موفق باشید.
#14 مهناز 1391-04-14 06:37
سلام خانم قدیری اولین رمانی که از شما خوندم رمان نسرین ود رمان قشنگی بود باارزوی بهترینهابرای شما
#13 گندم 1391-03-04 22:26
خانم قدیری عزیزم
تولدت مبارک . امیدوارم همیشه زیر سایه حق ، سربلند باشید
#12 گندم 1391-02-06 03:07
منم با سحر موافقم . شما منو یاد گیتی میندازید
#11 فاطمه بختیاری 1391-02-05 22:31
سلام خانم قدیری
میتونم به جرات بگم 90%آثارتون را خوندم با بعضی هاش گریه کردم و با بعضی دیگه زندگی.
ممنون از قلم با احساس و لطیفتون.
سوالی در مورد کتاب پاییز من،بهار تو دارم که چند ساعتی بیش نیست که تموم کردم،آیا تم داستان واقعی؟
من از این که توی داستان هیچ سفید و سیاهی نبود خوشم اومد و به نظرم واقعی اومد.
باز هم ممنون
#10 سحر 1390-11-18 12:50
با سلام خدمت خانم قدیری عزیز
باید بگم که من از بین کتابای شما گستره محبت رو خیلی دوست داشتم البته بقیه ام زیبا هستند ولی خوب من با گستره محبت زندگی کردم والبته اینکه من هر وقت عکس شمارو میبینم یاد گیتی میفتم و خودمم دلیل اونو نمی دونم با ارزوی موفقیت روز افزون برای شما

نوشتن دیدگاه

تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید