ورود ثبت

ورود به سایت

نام کاربری *
گذرواژه *
مرا به خاطر بسپار

زارع، مژگان

این مورد را ارزیابی کنید
(66 رای‌ها)

زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست
گر بیفروزیش
رقص شعله‌اش در هر کران پیداست
ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست

پیش از شروع
آنهایی که به تاریخ علاقه دارند، مخصوصاً آنهایی که برنامه‌های رادیو را گوش می‌کنند خوب یادشان است که خیلی سال پیش اول صبح برنامه‌ای از رادیو پخش می‌شد به اسم «تقویم تاریخ» که گوینده آن می‌گفت: «بیست سال پیش یا صد سال پیش در چنین روزی» و بعد یک اتفاق تاریخی را که در آن روز رخ داده بود اعلام می‌کرد. بیشتر اتفاقاتش هم مربوط به تولد یا مردن بود. من که از آن برنامه دل خوشی نداشتم چون مصادف بود با حاضر شدن من برای رفتن به مدرسه که بیشتر بچه‌ها آن را دوست ندارند! وقتی گفتند یک بیوگرافی از خودت بده یادم به آن برنامه افتاد و همان حس رفتن به مدرسه در من بیدار شد. فکر کردم بهتر است نوشتن درباره‌ی سال تولد و محل تولد و اطلاعات خانوادگی بماند برای وقتی شخصیت تاریخی شدم و بقیه درباره‌ی من نوشتند! در عوض حالا دلم می‌خواهد یک بیوگرافی داستانی از خودِ نویسنده‌ام بدهم چون بیش از هر چیزی داستان نوشتن را دوست دارم.

حلقه‌ی اول
اگر از من بپرسند چطور شد که نویسنده شدی می‌گویم به خاطر این که عروسک نداشتم! بچه که بودم مادرم بیش از هر اسباب بازی دیگری برایم کتاب می‌خرید نمی‌دانم چرا شاید چون در دوره‌ی او بزرگترین سرگرمی شاهنامه‌خوانی پدربزرگم بود و دلش می‌خواست من را هم با این تفریح دلپذیر آشنا کند که البته موفق شد. کتاب خواندن در بچگی این خوبی را دارد که مثل آلیس وارد سرزمین عجایب می‌شوی و یاد می‌گیری خیالباف شوی.

حلقه‌ی دوم
یکی از نوستالوژی‌های بچه‌های دهه‌ی شصت داشتن دفترهای دیکته‌ی بزرگ است. یک دفتر خط دار با جلد گالینگور به اندازه‌ی کاغذهای A4. من هم یکی دوتایی داشتم چون بزرگ بود همیشه آخر سال کلی از آن سفید می‌ماند. کلاس پنجم که تمام شد، تابستان همان سال اولین داستانم را توی برگ‌های باقیمانده یکی از همین دفترها نوشتم. فکر می‌کردم خیلی نوشته‌ام ولی در واقع یازده صفحه بیشتر نبود آن هم با دست خط بزرگ. داستان درباره‌ی دختربچه‌ای بود که به خاطر شیطنت از خانه بیرون رفته و گم شده بود. در نوع خودش داستان معمایی خوبی بود و حالا که فکرش را می‌کنم می‌بینم از همان وقت داستان معمایی نوشتن را خیلی دوست داشتم.

حلقه‌ی سوم
نویسنده معمولاً بهترین نمره‌ها را توی املا و انشا می‌گیرند ولی من خیلی کم نمره‌ی بیست توی املا می‌گرفتم ولی پای انشا که وسط می‌آمد نمی‌دانستم چطور می‌شود آن همه مطلبی را که توی ذهنم بود توی سه چهار صفحه بنویسم ولی سوم راهنمایی که رسیدم توانستم انشایی بنویسم که هم اندازه‌اش خوب بود و هم تمام چیزهایی را که دوست داشتم نوشته بودم. یک هفته بعد از امتحان ثلث دوم معلم ادبیاتمان آمد توی کلاس از انشایی تعریف کرد که به نظرش شاهکار بود و تا وقتی اسم من را صدا نکرد تا بروم آن را برای بقیه بخوانم باورم نمی‌شد منظورش به انشای من بوده است. آن تعریف‌ها باعث شد نتوانم انشا را درست بخوانم و مدام تپق زدم چون آنقدر تعریف را یکجا هیچ وقت از کسی نشنیده بودم.

حلقه‌ی چهارم
سال آخر دبیرستان یکی از دوستانم از من پرسید تابستان چه کردی؟ مدرسه‌ی ما نمونه دولتی بود و تابستان برای بچه‌هایی که عشقشان درس خواندن و رقابت در چند صدم نمره بود یعنی وارد شدن به دنیای برهوت! منظور دوستم از سوالش این بود که تابستان چقدر درس خواندی؟ ولی من هیچی نخوانده بودم اگرچه قرار بود آن سال کنکور بدهیم در جواب گفتم: تابستان نوشتم. پرسید چی؟ گفتم رمان. فکر کرد سر به سرش می‌گذارم بحث ما تا جایی پیش رفت که گفت هر کدام یک داستان بنویسیم و بدهیم به برادر یکی دیگر از دوستانمان که او هم عشق ادبیات بود داوری کند ببیند کی داستان بهتری نوشته. دوستم داستان نوشتن را هم یک جور رقابت می‌دید. من هم بدم نیامد. یکی از آن رمان‌های نصفه نیمه‌ی تابستانه‌ام را تمام کردم که شد یک دفتر صد برگ. مطمئن بودم برنده می‌شوم ولی وقتی نقد و نظرهای برادر آن یکی دوستمان آمد حسابی توی ذوقم خورد. درست مثل جودی ابوت توی کارتون بابالنگ دراز که اولین دست نوشته اش را با کلی ایراد برایش پس فرستادند. قیافه من مثل جودی ابوت شده بود، سرخ از ناراحتی با چشم هایی که آماده گریه کردن بود.

حلقه‌ی پنجم
توی همه‌ی دانشکده‌ها همیشه یک استاد پیدا می‌شود که با بقیه فرق دارد، طرز حرف زدنش، طرز لباس پوشیدنش و حتی طرز فکر کردنش. دانشجوها به این استادها می‌گویند باحال! از شانس خوب من، استاد باحال دانشکده‌ی ما قرار بود به ما واحد ادبیات کودک و نوجوان را درس بدهد. روز اول کلاس گفت پنج نمره‌ی کامل برا‌ی کسی که بتواند تا آخر ترم یک داستان خوب برای نوجوانان بنویسد. همان موقع تپق زدن‌های کلاس انشا و قیافه‌ی جودی ابوت آمود توی ذهنم ولی پنج نمره خیلی وسوسه انگیز بود. باز هم یک رمان نوشتم، این دفعه هم‌اتاقی‌هایم خواندند و خوششان آمد. حتی یکیشان داوطلب شد نسخه نهایی را پاکنویس کند. وقتی آن را نشان استادمان دادم باورش نشد. دست خط من را می‌شناخت و تا وقتی نسخه‌ی دست نویس خودم را که روی کاغذ کاهی نوشته بودم، نبردم هنوز باور نمی‌کرد من آن را نوشته باشم شاید هم چون تنها آدم کلاس بودم که این کار را کرد. آخرش پنج نمره را داد و رمانم را فرستاد شورای ادبیات کودک و نوجوان کانون پرورش فکری ولی خانم نوش آفرین انصاری هم برایم یک یادداشت فرستادند که کم از نقد برادر دوست دبیرستانی‌ام نداشت.

حلقه‌ی ششم
چند سال بعد یکی از دوستانم حرف خیلی عجیبی به من زد. اول پرسید هنوز می‌نویسی؟ جوابم مثبت بود. خندید و گفت: حواست باشه یک چیزی بنویسی که ارزش قطع کردن یک درخت رو داشته باشه. منظورش این بود که اگر حرف زیادی برای گفتن نداری کتاب چاپ نکن بگذار یک درخت کمتر به خاطر نوشته‌های تو قطع شود. من عاشق طبیعتم و این حرفش خیلی روی من تاثیر گذاشت و باعث شد هم کلاس رمان نویسی بروم، هم ویراستاری و هم بیشتر کتاب بخوانم و بیشتر فکر منم. به هر حال درخت‌ها خیلی مهم هستند.

حلقه‌ی هفتم
وقتی رمان اولم تمام شد خیالم راحت بود که خیلی هم در حق طبیعت جفا نکرده‌ام اگر چه همیشه عاشق کاغذ کاهی بوده‌ام ولی یاد گرفتم هر چیزی را به ذهنم می‌رسد توی word تایپ کنم که البته کار بازنویسی را هم راحت می‌کرد. اینجا جا دارد بگویم خدا پدر بیل گیتس را بیامرزد.

حلقه‌ی هشتم
من خیلی به حس‌هایم اعتماد دارم، برای همین وقتی دنبال ناشر می‌گشتم سه چهار تا برای سپردن کارم انتخاب کردم ولی وقتی به شادان زنگ زدم و آقای چراغ‌زاده، مسئول وقت ارتباط با نویسنده ها، با من حرف زد حس کردم این همان ناشری است که باید کار اولم را بسپارم دستش. یک جور دلگرم کننده‌ای حرف می‌زد و اصلاً هم به خاطر کار اولی بودن سرم منت نگذاشتند. این طوری بود که رمان فصل دل سپردن منتشر شد و رسید دست شما.
و ...
این‌ها حلقه هایی بود که به هم پیوستند تا من به اینجا برسم، دست همه‌ی آنهایی که کمکم کردند را با احترام می‌بوسم. نمی‌گویم نویسنده‌ی درجه اولی هستم این را شما باید قضاوت کنید ولی دلم می‌خواهد همه‌ی لحظه‌های زیستنم را تجربه کنم، بهشان فکر کنم و چیزی بنویسم که وقتی آن را خواندید بگویید: «آره خوب می‌فهمم چی می‌گی».

پیروز باشید.

فهرست آثار:
فصل دل‌سپردن
مه‌رو
آشیانی بر باد و مه
خواب‌های طلایی

خواندن 8109 دفعه

دیدگاه‌ها  

#34 مجتبي پيرصالحي 1396-08-15 13:11
سلام تقريباً تمام رمان هاي شما رو خواندم و خيلي خيلي لذت بردم به خصوص دو رمان قتل كيارش و عروس مرده. مابقي كارهايتان مثل فصل دلسپردن،مهررو و آشياني بر باد و مه را نيز. از سه رمان اخير دو اثر فصل... و مه رو اگرچه اصلاً وابداً مثل دو شاهكار ابتداي عرايضم نيست اما به هر حال در پايان احساس اتلاف وقت نكردم ،اما در مورد رمان آخر يا همون آشياني بر باد و مه ضمن پوزش اجازه دهيد خدمتتان جسارت كنم و بگويم بيشتر شبيه يك سناريوي كامل براي يه فيلم است با اين تفاوت كه گويي همه رلها از ديد يك نفر پياده سازي شده. من بر خلاف دو رمان اول اين كامنت بي نهايت دلزده شدم و شاكي از خواندنش،هر چند اين اصل بسيار مهم و قابل توجه نيز برايم يكبار ديگر برايم اثبات شد و آن اينكه كليه آثار يك نويسنده لزوماً و حداقل براي يك نفر يا جمعي نميتواند مطلوب باشد. دوباره ضمن تبريك به شما به خاطر دو رمان شاهكارتان يعني قتل كيارش و عروس مرده، با عرض شرمندگي مكرر به سراحت عرض ميكنم خواندن رمان آشياني بر... اصلاً برايم خوشايند نبود كه يه جورايي مايوس و تا حدي پشيمان هم شدم.
#33 نفس 1394-09-23 10:43
سلام متاسفانه من هیچکدوم از کتابهای منتشر شده ازایشون رو نخوندم ولی کتابهایی تایپی دنیای مجازی خانمو خوندم وانصافا قلم فوق العاده ای دارن وخیلی حس خوبی بعد از خوندن رمانها به من دست داد به امید کارهای بیشتر از ایشون مرسی بوسسسسس
#32 مژگان زارع 1394-06-25 13:09
اینستا فعاله عزیزم.مطمئنی اکانت من رو درست زدی؟
#31 نیکل 1394-06-19 21:14
سلام مژگان جان چرا اینستاگرام فعال نیست دیگه
#30 نیکل 1394-06-19 21:13
سلام مژگان جان چرا اینستاگرام فعال نیست
#29 لی لی 1394-05-22 14:55
سلامی گرم..............
بهتون تبریک میگم.قلم سنگین اما بسار پخته و زیبایی دارید.رمان که نه !واقعیت اشیانی بر باد و مه رو خوندم و لذت بردم.کتابی تمام عیار وپند اموز.موفق باشید.
#28 مژگان زارع 1394-05-12 21:22
اگر نوشته های من موردتوجه شما دوستان خوبم قرار گرفته فقط نتیجه ذکاوت، تجربه و دید عمیق شما به زندگیست و من تنها راوی همان زندگی هستم. ممنونم از لطف و توجه همه‌تون
#27 آنا98 1394-05-09 14:45
سلام مژگان عزیزم. به جرات می تونم بگم قلم توانای شما منو بار دیگه با رمانهای ایرانی جدید آشتی داد و من و به خوندن داستانهای ایرانی علاقمند کرد. به خاطر ذهن خلاقت که اینقدر قشنگ از واقعیتهایی که خیلیها رو درگیر می کنه یه داستان به یاد موندنی می سازه ازت تشکر می کنم و قلمت و می بوسم.
#26 شیرین 1394-01-06 20:55
وای وای وای...فقط یه چیز میتونم بگم...قلم شما برای شخص من که از نویسنده های زیادی رمان خوندم،رویاییه،رویایی... ممنون که توی دنیای داستانها،شما خوده واقعیت هستی خانم زیبا.
#25 رویا 1393-11-13 10:59
سلام خانم زارع عزیز
من 50 ساله ام و به اندازه موهای سرم کتاب خوندم و میتونم بگم قلم شما گیرایی خاصی داره بهت تبریک میگم موفق باشی

نوشتن دیدگاه

تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

 

Go to top