فرجی، ساناز

این مورد را ارزیابی کنید
(39 رای‌ها)

آبان‌ماه سال ۱۳۵۹ در شهر تهران به دنیا آمدم، فرزند دوم خانواده هستم و تنها یک برادر دارم که همیشه پشت و پناهم بوده و هست، پدر دلسوزم مهندس هواپیما و مادر مهربانم آموزگار بود. در محیطی‌ کاملاً فرهنگی‌ بزرگ شدم، پدر و مادرم علاقه شدیدی به مطالعه داشتند و دورترین خاطراتم یادآور پدر و مادری است که هر کدام کتاب به دست گوشه‌ای از خانه دوران کودکیم نشسته‌اند و با هیجان وصف‌ناپذیری قسمت‌های جالب کتاب را برای هم با صدای بلند روخوانی می‌‌کنند... این حس شیرین کم‌کم به من و برادرم هم منتقل شد و خواندن را مثل اغلب بچه‌های هم سن و سال خودم با خواندن کیهان بچه‌ها آغاز کردم.
در دوران راهنمایی طبق پیشنهاد مادرم با رمان‌های تاریخی‌ آشنا شدم و خواندن آنها را شروع کردم و مادرم هر از گاهی‌ در تعطیلات عید یا تابستان از گنجینه کتاب‌هایشان چند جلد کتاب در دستان مشتاقم می‌‌گذاشت، هر چند فهم اینجور کتاب‌ها گاهی‌ برایم مشکل بود ولی‌ مادر یا پدرم آنها را با صبر و حوصله برایم توضیح می‌دادند.
علاقه‌ام به نوشتن از انشا شروع شد، این را از پدرم به ارث بردم، اوایل می‌نوشتم و پدرم کمی‌ آن را ویرایش می‌کرد، کم‌کم برای نوشتن به ویرایش پدرم نیازی نبود و پدرم غرق لذت بابت هر کدام از نوشته‌هایم هدیه کوچکی برایم می‌‌خرید تا تشویقم کند. خواندن رمان‌های ایرانی را دور از چشم مادرم (که علاقه چندانی به این دست کتاب‌ها نداشت) با کتاب‌های خانم فهیمه رحیمی آغاز کردم، دوست دوران بچگیم (هنگامه) آنها را می‌‌خرید و می‌خواند و به من قرض می‌داد، از آنجا که مجبور بودم سریع و پنهانی‌ بخوانم شب‌ها شروع می‌کردم و یک‌نفس تا صبح می‌خواندم... البته این عادتی کوتاه مدت بود، چون از سال دوم دبیرستان مادرم که متوجه اشتیاق من به رمان شده بود خودش کتاب‌هایی را که فکر می‌‌کرد ممکن است خواندنش برایم در آن سن و سال مناسب‌تر باشد تهیه می‌‌کرد و مجبور به شب زنده‌داری نبودم.
سال دوم دبیرستان به طور کاملا اتفاقی داستانی‌ ۲۰ صفحه‌ای نوشتم، با اشتیاق آن را به مادرم نشان دادم و حتی تهدید کردم به نوشته‌ام نخندد، که البته موفق نبود و به هیچ شکلی‌ نتوانست جلوی خنده‌اش را بگیرد و اشتیاقم در نطفه خفه شد، شاید اگر آن را به پدرم نشان می‌‌دادم پیشتر از این نویسنده می‌‌شدم! ... یادآوری این خاطره همیشه باعث خنده من و مادرم است. این‌چنین بود که دیگر به نویسندگی فکر نکردم و تنها از خواندن پنهانی‌ دست نوشته‌های برادرم! و یا اشعاری که پدرم برای دل خودش می‌‌سرود لذت می‌‌بردم. بعد از اتمام دبیرستان وارد دانشگاه شدم و رشته روانشناسی‌ را به امید دبیری در مدارس کودکان استثنایی‌، که عاشقش بودم، آغاز کردم. در دوران دانشجویی با همسرم آشنا شدم و ازدواج کردم. در سال ۸۰ به محض پایان یافتن دوران تحصیلی‌ به اتفاق همسرم برای ادامه تحصیل از ایران خارج شدم و به آلمان سفر کردم، جایی‌ که تنها برادرم چندین سال قبل برای ادامه تحصیل آماده بود و ماندگار شد... ما نیز ماندگار شدیم.
اوایل سفرمان فرصت زیادی برای مطالعات خارج از درس داشتم، این بود که شروع به خواندن کتاب‌هایی کردم که آن اواخر در ایران تهیه کرده بودم و هیچگاه فرصتی برای خواندنشان پیدا نکرده بودم... درست خاطرم هست که پس از پایان یکی‌ از همین کتاب‌ها بود که بی‌‌حوصله و کسل از اتاق بیرون آمدم و همسرم که دو روز متوالی مرا مشغول خواندن دیده بود پرسید (مثل اینکه کتاب خوبی‌ نبوده؟!!!) این از قیافه‌ام کاملا پیدا بود.... گفتم (نه، بدون اغراق اگه من می‌نوشتم بهتر می‌نوشتم).... جرقه‌اش همین بود، استقبال کرد (خب بنویس)... و من از همان زمان شروع به نوشتن کردم، داستان‌ها و شخصیّت‌های داستانی‌ زیادی توی مغزم داشتم، همیشه آدم رویا پردازی بودم و هر داستانی‌ که می‌‌شنیدم یا می‌‌دیدم سریع آن را در قالب یک داستان کوتاه در ذهنم تجسم می‌‌کردم... این بود که یکی‌ از سوژه‌هایی‌ که شنیده بودم را سریعا برای نوشتن انتخاب و شروع به نوشتن کردم.
رمان هم قفس هفت، هشت ماه بعد به ایران فرستاده شد. خودم حضور نداشتم و پدر عزیزم نمی‌‌دانست به کدام نشریه رجوع کند، در این زمینه اطلاعات کمی‌ داشتیم و من اشتیاقم بیشتر از آن بود که به پدرم فرصت تحقیق بدهم... این بود که عجولانه با نشر شقایق تلفنی صحبت کردم و قرارداد بسته شد... کتاب به چاپ رسید و موفق هم شد. منتها داستان ایرادهای زیادی داشت، سوژه بکر و دست نخورده بود و کوتاهی خودم در خوب پردازش نکردن داستان را هیچوقت نمی‌‌بخشم.... امروز که کتاب را به دست می‌گیرم یکی‌ از آرزوهایم نوشتن دوباره رمان هم قفس است...
اشتباهاتم را تکرار نکردم و برای داستان "غوغای همیشه" حدودا ۳ سال وقت گذاشتم، داستان را (که همیشه با دست می‌‌نویسم) سه بار نوشتم و به چندین نفر دادم خواندند و نظرات همه را شنیدم، همه‌ی انتقادها را می‌‌شندیم و سعی‌ در بهبود داستان داشتم... چون می‌خواستم و نهایت آرزویم بود که نظر اغلب خواننده‌ها را جلب کنم... و این بار با توجه بیشتر به نوع نوشتار و پردازش قصّه و با انتخاب نشر شادان داستان موفق‌تری به بازار عرضه شد. داستان پایان غم انگیزی نداشت ولی‌ به علت پایان باز داستان این‌جور تعبیر شد و اغلب خواننده‌هایم از "پایان غم‌انگیز" داستان شکایت داشتند و با این حال شکر خدا کتاب موفقی‌ بود و مخاطبان زیادی داشته و دارد.
تا مدت‌ها بعد از نوشتن رمان غوغای همیشه احساس تهی بودن می‌‌کردم و به نوشتن هیچ داستانی‌ تمایل نداشتم، علاوه بر آن به دنیا آمدن دخترم، نیکا، هم مزید بر علت شده بود و فرصت نوشتنم کمتر، تا اینکه در حدود یکسال و نیم بعد سوژه جدیدی به دستم رسید و نوبت "یک افق، یک بی‌نهایت" شد... پردازش این داستان بیشتر از غوغای همیشه وقتم را گرفت و سال ۱۳۹۰ برای نشر خوب شادان ارسال شد و بعد از ۹ ماه به بازار عرضه شد و اینطور که پیداست دایره مخاطبانش بیشتر از دو کتاب قبلی‌‌ام بوده است.
در حال حاضر سوژه‌ای از طریق یکی از خواننده‌هایم به دستم رسیده که فعلا در حال پردازش آن هستم ... آرام و با حوصله می‌نویسم و هیچ اصراری هم به سریع نوشتن ندارم، همیشه سعی‌ می‌‌کنم در صورتی‌ شروع به نوشتن کنم که شخصیت‌ها و سوژه خودشان یک به یک بیایند و در ذهنم بنشینند، بعد گرفتارم می‌‌کنند و از دستشان خلاصی ندارم، جوری که هر لحظه در ذهنم بگو مگو دارند و تا ننویسمشان آرامم نمی‌‌گذارند.
...
از خداوند بزرگ می‌‌خواهم که همیشه مرا در راه نوشتن یاری کند، چون علاقه زیادی به این کار دارم... از او می‌‌خواهم که اغلب خواننده‌هایم را از من راضی‌ نگاه دارد و مرا هیچ‌وقت دچار تکرار نکند. جا دارد همین‌جا از نشر خوب شادان به خاطر محبت‌هایشان در مورد چاپ و نشر کتاب، کارهایی که باید بکنم و در نبود من به عهده آنان محول شده تشکر و قدردانی‌ کنم.
از همراهی همه خواننده‌های عزیز، که با اشتیاقشان مرا سرمست می‌کنند و با انتقادهایشان گامی‌ به جلو برمی‌دارم، و از خانواده حامی‌ و پشتیبانم به خاطر بخشش تمام کاستی‌ها تشکر می‌‌کنم.
ساناز فرجی، تابستان ۱۳۹۱

فهرست آثار:
هم‌قفس
غوغای همیشه
یک افق، یک بی‌نهایت

اطلاعات تکميلي

  • ایمیل نویسنده: این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
خواندن 9560 دفعه

دیدگاه‌ها  

#61 المیرا a.h 1396-04-10 13:11
سلام خانم فرجی خییییلییی رمان هاتون قشنگه من هر 3 رمان شمارو خوندم و اینکه بر اساس واقعیت هستن بیشتر تمایل داشتم بخونم. فقط رمان هم قفس هم بر اساس واقعیت بوده؟ واقعا همچین کسی بوده که نامه میفرستاده؟
باز هم ممنونم بابات رمان های قشنگتون
#60 ساراناز 1394-10-11 21:28
سلام ساناز عزیز
بیصرانه متتظر رمان جدید شما هستم
نمایشگاه کتاب امسال به دستمون میرسه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
#59 ساناز فرجی 1394-02-13 03:49
سلام سیمین جان ، ممنونم از لطفتون
خب سارا طبیعتا از زندگی علی‌ خارج شد

لیلی‌ جان سلام ، خیلی‌ خوشحالم که داستان رو پسندیدد

دوستان ممنونم از پیغامهای پر مهرتون
#58 لی لی 1394-02-08 20:18
سلامی گرم.............
به حالتون غبطه میخورم که بوسیله قلم زیباتون حس های زیبا رو به امثال من منتقل میکنید واین لذتبخشه.ازخوندن غوغای همیشه که توسط 1دوست خوب بدستم رسید غرغ لذت شدم و کاش زودتر این اتفاق میافتاد..............
دوستون دارم و بهتون افتخار میکنم.
#57 سیمین 1394-01-21 18:13
سلام خانوم فرجی ایشالله خوب و سرزنده باشید بعد اینکه متوجه شدم دو اثر دیگه هم دارید هر دوی انها را در عرض سه روز خوندم واقعا داستانهاتون بی کلیشه هستن وقتی اخر غوغای همیشه رو خوندم کلافه شدم جوری که به برادرم که اسمش علی هست میپریدم میگفتم کاش زن نمیگرفتی خخخخ که مایا بهت برسه اونم با تعجب نگام میکرد و میخندید الان که اومدم از خودتون بپرسم چرا بهم نرسیدن دیدم گفتید رسیدن واقعا از ته دلم خوشالم خواهش میکنم بهم بگید اگه علی و مایا بهم رسیدن پس سارا چی شد چون این داستان واقعا ذهنمو مشغول کرده
#56 ساناز فرجی 1393-07-08 00:12
ممنونم طاهره جان
#55 طاهره طهرانی 1393-07-03 19:14
یک افق واقعاعالی بود.بی صبرانه منتظرکتابهای بعدی هستیم:)
#54 ساناز فرجی 1393-03-10 19:38
با سلام خدمت حسنیه و شیرین عزیزم
خیلی‌ ممنون از لطف شما و بسیار خوشحالم که کتابهام مورد توجهتون قرار گرفته
#53 شیرین جمشیدی 1393-03-01 22:38
سلام خانم فرجی عزیزم
رمان غوغایی همیشه رو خوندم .بسیار زیبا بود مثل کتاب یک افق یک بی نهایت و من از خواندن هر دو کتاب لذت بردم . بی صبرانه منتظر آثار بعدی شما هستم .مرسی از شما
مرسی نشر شادان
#52 حسنیه گروسی 1393-02-20 20:56
سلام ساناز عزیزم
کتاب یک افق ... یک بی نهایت رو همسرم برای تولدم گرفت و با خوندش لذت وافری بردم.
خیلی زیبا بود .از این طریق خواستم ازت تشکر کنم.
موفق و سربلند باشی

نوشتن دیدگاه

تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید