ورود ثبت

ورود به سایت

نام کاربری *
گذرواژه *
مرا به خاطر بسپار

جی. کی. رولینگ

این مورد را ارزیابی کنید
(2 رای‌ها)

چگونه هری‌پاتر منتشر شد؟
سال 1990 بود که جی. کی. رولینگ هنگام سفر با قطاری در مسیر منچستر به لندن ناگهان فکر و ایده ای در مورد نوشتن یک داستان به ذهنش رسید، ایده ای که بعدها نام «هری پاتر» به خود گرفت. او در سایت اختصاصی اش می‌نویسد:
«تقریبا از 6 سالگی می‌نوشتم، مداوم و بی وقفه، ولی هیچ وقت هیچ ایده ای به اندازه هری پاتر جذبم نکرده بود. من چهار ساعت تمام در ایستگاه و در واگن قطار نشستم و تمامی ‌فکرهای مربوط به این پسربچه عینکی و در واقع جادوگری که خودش نمی‌داند جادوگر است، یک به یک و با تمام جزئیات به ذهنم رسید».
رولینگ در سال 1995، نوشتن نخستین رمان «هری پاتر و سنگ جادو» را به اتمام رساند و نسخه نهایی را برای چند بنگاه (آژانس) معرفی کتاب فرستاد. اولین بنگاه که کتاب را قابل ارائه به موسسات انتشاراتی ندانست اما  کریستوفر لیتل از کارمندان و بررسین دومین آژانس، متن را پسندید و آن را برای چندین انتشاراتی فرستاد. خود لیتل میگوید که هشت ناشر انتشار این کتاب را بلافاصله رد کردند، ولی در نهایت نهمین ناشر (انتشارات بلومزبری) نشر این کتاب را به عهده گرفت و پیشنهاد پرداخت 2500 پوند به عنوان پیش پرداخت را مطرح کرد. جالب است که دو نفر از  ناشرین، کتاب را با حالت تمسخر به بنگاه کتاب برگردانده بودند و یکی از آنها به خانم رولینگ گفته بود که دیگر کسی بابت این چرندیات پول و وقت خود را صرف نمی کند!
خود رولینگ می‌گوید که در ابتدای نوشتن به هیچ گروه خاصی از خوانندگان فکر نکرده بود، ولی انتشارت بلومزبری تصمیم گرفت که داستان را برای کودکان 9 تا 11 ساله چاپ کند و در عین حال به رولینگ پیشنهاد کرد که نامی ‌برای خود انتخاب کند که چندان زنانه نباشد! چون تجربه نشان داده بود که خوانندگان به نویسندگان مرد بیشتر اقبال نشان می‌دهند. پس «جون کاتلین رولینگ» به جی. کی. رولینگ تبدیل شد؛ شناخته شده‌ترین و پولسازترین نویسنده حال حاضر جهان.

بوی خوش موفقیت
«هری پاتر و سنگ جادو» روز 30 ژوئن سال 1997 در 223 صفحه به چاپ رسید. انتشارات بلومزبری که در سال 1986 تشکیل شده بود، در سال 1998 یک سال پس از انتشار نخستین رمان هری پاتر 1/6 میلیون پوند هزینه کرد تا فعالیتش را گسترش دهد. این ناشر اینک 100 میلیون پوند سرمایه دارد. 14 ماه بعد انتشارات اسکولاستیک آمریکا در تاریخ اول سپتامبر سال 1998 نسخه آمریکایی این رمان را در 309 صفحه و با عنوان «هری پاتر و سنگ سقراط» به چاپ رساند. سهم رولینگ از فروش حق انتشار 105 هزار پوند بود. تا آن زمان چنین رقمی‌ هرگز به یک نویسنده گمنام کودکان پرداخت نشده بود. اما هیچ کدام از دو ناشر از پرداخت این مبالغ پشیمان نشدند، نخستین جلد از مجموعه هری پاتر 120 میلیون نسخه در سطح جهان فروخت و به 67 زبان زنده جهان ترجمه شد. حالا چرا انتشارات بلومزبری رمان را به یونانی باستان و لاتین هم ترجمه کرده است، حتما به خاطر زیادی پول است.
نقد روزنامه نیویورک تایمز بر این کتاب ستایش‌آمیز بود و در نقدهای منتشر شده در آمریکا، خانم رولینگ با رولد دال، نویسنده دانمارکی و افسانه ای کتب کودکان مقایسه شد. خلاقیتش را با جین آستین قیاس کردند و روایتش را حتی با هومر. پس بیهوده نبود که یک سال بعد انتشارات بلومزبری سرخوش از موفقیت و انتخاب هوشمندانه‌اش دومین قسمت از مجموعه هری پاتر- «هری پاتر و تالار اسرار»- را در تاریخ 2 ژوئیه سال 1998 منتشر کرد و دقیقا 11 ماه بعد انتشارات اسکولاستیک در 2 ژوئن 1999، نسخه آمریکایی آن را ترجمه کرد. فروش این جلد تاکنون به 77 میلیون نسخه رسیده است.

از جزیره ساخالین تا سرزمین آتش
تب هری پاتر خیلی زودتر و تندتر از آنچه تصور می‌شد، همه گیر شد. مجموعه هفت جلدی هری پاتر به 67 زیان زنده جهان ترجمه شده است و اینک می‌توانید تقریبا به هر زبانی، نسخه‌ای از هری پاتر را پیدا کنید. به این ترتیب رولینگ به یکی از پرخواننده‌ترین نویسندگان تاریخ ادبیات تبدیل شد. همچون کافکا، داستایوفسکی یا ویکتور هوگو. در میان ترجمه‌های رمان هری پاتر، می‌توانید شاهد ترجمه‌های هندی، بنگالی، ولزی، لاتویایی، ویتنامی، اوکراینی و عمده زبان‌های آفریقا باشید. هرچند عمده مترجمان هری پاتر بعد از ترجمه این کتاب به شهرت رسیدند، ولی «ویکتور لولیشف» مترجم روسی پنج کتاب اول مجموعه هری پاتر از مترجمان مشهور این کشور بود و «سوین اوکای» مترجم ترکی دو جلد از این مجموعه یکی از مترجمان و منتقدان ادبی معروف ترکیه است. با این حال حتی در بسیاری از کشورهای غیر انگلیسی زبان، نسخه‌های انگلیسی هری پاتر فروش حیرت‌انگیزی کرد، چنانچه پنجمین کتاب مجموعه هری پاتر، «هری پاتر و فرمان ققنوس» ذ نخستین کتاب انگلیسی زبانی تبدیل شد که در تاریخ، در صدر جدول پرفروش‌ترین کتاب در فرانسه قرار گرفت.

شور و سرمستی و پول
«هری پاتر و زندانی آزکابان» را نشر بلومزبری در هشت ژوئیه 1999 عرضه کرد و انتشارات اسکولاستیک سه ماه بعد، در روز هشت سپتامبر همان سال، کتاب را در آمریکا منتشر کرد تا شاهد فروش 61 میلیون نسخه از کتاب باشند. به دنبال این جلد، چهارمین کتاب «هری پاتر و جام آتش» برای نخستین بار همزمان در دو کشور آمریکا و انگلستان در تاریخ هشت ژوئیه سال 2000 عرضه شد. نسخه انگلیسی 626 صفحه و نسخه آمریکایی 734 صفحه بود. این جلد 66 میلیون نسخه در سطح جهان فروش کرده است، «هری پاتر و محفل ققنوس» به عنوان پنجمین جلد مجموعه باز به طور همزمان در دو کشور آمریکا و انگلستان در روز 21 ژوئن سال 2003 عرضه شد تا 55 میلیون نسخه بفروشد. این قسمت پر حجم‌ترین کتاب مجموعه است که در انگلستان در 766 صفحه و در آمریکا در 870 صفحه منتشر شده است. «هری پاتر و شاهزاده‌های دو رگه» باز روز 16 ژوئیه سال 2005 در دو کشور منتشر شد. این بار نسخه انگلیسی 607 صفحه و نسخه آمریکایی 652 صفحه بود و 65 میلیون نسخه هم فروش این قسمت بود. آخرین جلد مجموعه «هری پاتر و یادگاران مرگ» در روز 21 ژوئیه 2007 منتشر شد و 44 میلیون نسخه فروش کرد. مدیران بلومزبری شاید هرگز باور نمی‌کردند که در طول 10 سال مجبور شوند 468 میلیون نسخه از هری پاتر را چاپ کنند. موفقیت چه به سرعت آمده بود و چه ناگهان.

فیلم های هری پاتر
پنج قسمت از مجموعه فیلم‌های هری پاتر تاکنون به نمایش در آمده اند تا پرسودترین مجموعه فیلم‌های عرضه شده در تاریخ سینما باشند. پنج فیلم تاکنون 48/4 میلیارد دلار در سطح جهان فروخته‌اند.
جی. کی. رولینگ در سال 1999 حقوق اقتباس از چهار کتاب اول هری پاتر را به مبلغ یک میلیون پوند (نزدیک به 2 میلیون دلار) به شرکت برادران وارنر فروخت. مهمترین شرط رولینگ هنگام عقد قرارداد استفاده از بازیگران انگلیسی برای فیلم بود. هرچند در فیلم «هری پاتر و جام آتش» به خاطر کثرت شخصیت‌های اصلی تهیه کنندگان از بازیگران فرانسوی و اروپای شرقی نیز در فیلم استفاده کردند. رولینگ گفته بود که به این علت حقوق کتاب‌ها را فروخته است که به این ترتیب به برادران وارنر اجازه ندهد تا بر ادامه داستان کنترلی داشته باشند، چون برادران وارنر مایل به خرید حقوق شخصیت‌ها نیز بودند که رولینگ امتیاز شخصیت‌ها را واگذار نکرد.
در ابتدا برادران وارنر با استیون اسپیلبرگ وارد مذاکره شد تا او کارگردانی نخستین قسمت را برعهده بگیرد، ولی اسپیلبرگ این پیشنهاد را نپذیرفت، چون اصرار داشت که به جای فیلم، انیمیشن بلند بسازد و برخلاف توافق برادران وارنر با رولینگ، هیلی جوئل ازمونت آمریکایی به جای هری پاتر صحبت کند. بعد از به بن بست رسیدن مذاکرات با اسپیلبرگ، برادران وارنر مذاکرات را با کارگردانان دیگری ادامه داد. این کارگردانان عبارت بودند از: کریس کلمبوس، تری گیلیام، جاناتان دمی، مایک نیوول، آلن پارکر، ولفگانگ پترسون، راب راینر، تیم رابینز، براد سیلبرینگ و پیتر ویر. در ابتدا پترسون و راب راینر کنار کشیدند. مذاکرات به سیلبرینگ، کلمبوس، پارکر و گیلیام محدود شد و در نهایت در 28 مارس 2000 کلمبوس قرارداد کارگردانی نخستین قسمت از مجموعه فیلم‌های هری پاتر را با برادران وارنر امضا کرد.
استیو کلووز به عنوان فیلمنامه نویس نخستین فیلم استخدام شد. دیوید هی من هم به عنوان تهیه کننده به کار گرفته شد. ولی رولینگ با حضور در مقام تهیه کننده اجرایی، حق نظارت فراوانی بر فیلم یافت که با مخالفت و اعتراض کلمبوس همراه شد.
برادران وارنر در ابتدا قصد داشتند، فیلم را در تعطیلات روز استقلال آمریکا (4 ژوئیه) سال 2001 عرضه کنند که این یکی از دلایل کنار کشیدن بسیاری از کارگردانان از پروژه بود، در نهایت هم برادران وارنر مجبور شد، زمان نمایش فیلم را به 16 نوامبر موکول کند.
کریس کلمبوس پس از پایان نخستین فیلم، کارگردانی دومین فیلم «هری پاتر و تالار اسرار» را نیز پذیرفت. ولی کارگردانی سومین فیلم «هری پاتر و زندانی آزکابان» بر عهده آلفونسو کوارون، کارگردان ستایش شده مکزیکی گذاشته شد و مایک نیول برای کارگردانی چهارمین فیلم «هری پاتر و جام آتش» حضور یافت، پنجمین و ششمین فیلم «هری پاتر و فرمان ققنوس» و «هری پاتر و شاهزاده‌های دو رگه» هر دو توسط دیوید ییتس انجام شد. او قرار است کتاب هفتم را که در دو قسمت به فیلم تبدیل می‌شود نیز کارگردانی کند.
با این وجود بارها گفته شده است که رولینگ، مایل بود گیلیام فیلم را کارگردانی کند. به غیر از سه بازیگر اصلی دانیل رادکلیف، اما واتسون و روبرت گرینت که هر سه در سال 2000 و پس از آزمون بازیگری از هزاران کودک انتخاب شدند. مگی اسمیت، رالف فاینس و گری الدمن از مهمترین بازیگران این مجموعه فیلم هستند. ریچارد هریس هم اگرچه در نخستین فیلم نقش آلوس دامبلدور، مدیر مدرسه ‌هاگوارتس را بازی کرد، ولی بعد از مرگش، این مایگل گامبون بود که این نقش را بازی کرد.
آخرین کتاب در دو قسمت تولید و عرضه شد که نخستین قسمت در نوامبر 2010 و قسمت دوم در ماه مه 2011 منتشر گردید.

نویسنده ای که میلیاردر شد
محبوبیت ناگهانی هری پاتر، فروش کتاب‌ها، حق ترجمه‌ها، فروش امتیاز کتب برای فیلم و بازی‌های کامپیوتری و حتی امتیاز تولید تی-شرت ها و وسایل و اسباب بازی های هری پاتر همه و همه باعث شد که هم ناشران و هم خود خانم رولینگ به ثروتی عظیم دست پیدا کنند، چنان چه خانم رولینگ به تنها نویسنده میلیاردر در حال حاضر جهان تبدیل شده است. تاکنون 400 میلیون نسخه از کتاب‌های هری پاتر به فروش رسیده است و چهار فیلم نخست هری پاتر در فهرست 20 فیلم پرفروش تاریخ سینما قرار گرفته است. تمام اینها باعث شد که در سال 2005 سرمایه خانم رولینگ 4 میلیارد دلار برآورد شود. چناچه او را در انگلستان ثروتمندتر از ملکه الیزابت دوم می‌دانند، با این وجود وکلای رولینگ این سرمایه را تکذیب کرده اند.
 موفقیت هری پاتر باعث شد که روزنامه نیویورک تایمز از سال 2000، فهرست جداگانه ای برای پرفروش‌ترین کتاب‌های کودکان اضافه کند. از 24 ژوئن سال 2000 که کتاب «هری پاتر و جام آتش» عرضه شد، این کتاب برای 79 هفته متوالی در فهرست 10کتاب پرفروش هفته بود. در تاریخ 12 آوریل 2007 وب سایت بارنز و نوبلز اعلام کرد که هری پاتر و یادگاران مرگ رکورد پیش خرید یک کتاب را با 500 هزار سفارش پیش از انتشار کتاب شکسته است. برای تحویل کتاب‌های پیش خرید شده «جام آتش» شرکت پستی FedEx از 9 هزار کامیونش استفاده کرد که تنها وظیفه‌شان رساندن کتاب‌ها بود. در آمریکا این رمان به شمارگان 8/3 میلیون نسخه رسید. «فرمان ققنوس» با شمارگان 5/8 میلیون نسخه رکورد این کتاب را شکست، ولی رکورد توسط «شاهزاده دورگه» با 8/10 میلیون نسخه شکست. فقط 9/6 میلیون نسخه از این رمان در نخستین 24 ساعت پس از عرضه کتاب در آمریکا به فروش رفته بود. آخرین جلد مجموعه هری پاتر «یادگاران مرگ» در 12 میلیون نسخه از این کتاب پیش از انتشار در دو سایت آمازون و بارنز و نوبلز پیش فروش شده بود.
شاید هنوز خیلی از ما به یاد داشته باشیم که شب 21 ژوئیه 2007 (2 سال پیش) چگونه در تهران، مردم مقابل کتاب‌فروشی کتابسرای تندیس صف کشیدند تا همزمان با دیگر نقاط جهان از اولین خریداران هفتمین جلد از رمان هری پاتر باشند. شاید فرصتی بود برای اینکه خودمان را با جهان هم پا حس کردیم. به یاد داشته باشیم که کتابسرای تندیس ناشر رسمی‌ مجموعه هری پاتر در ایران و خانم ویدا اسلامیه نیز به عنوان مترجم رسمی‌ مجموعه هری پاتر از طرف خانم رولینگ در ایران شناخته می‌شود.
منبع اولیه با اصلاح و اضافات: گروه فرهنگ و هنر سیمرغ

بیوگرافی و ... خاطره جی.کی.رولینگ از انتشار اولین کتابش
فکر اینکه ما یک بچه داشته باشیم که بتونه از دنیای واقعی خارج بشه و به جایی بره که قدرت و آزادی داره، واقعا من رو خوشحال می‌کنه.
پدر و مادر من هر دو اهل لندن بودند .آنها در قطار که از ایستگاه کینگرکراس لندن، به آرجورات اسکاتلند می رفت با هم آشنا شدند . در آن موقع هر دو 18 سال داشتند . پدر من به اسکاتلند می رفت تا به « نیروی دریایی سلطنتی » ملحق شود و  مادرم نیز به اسکاتلند میرفت تا به«انجمن حقوق زنان» بپیوندد مادر من در آن روز گفته بود که سردش شده است و پدرم کتش را به او داده بود تا گرم شود . آنها دقیقاً یک سال بعد از این ماجرا ، ازدواج کردند . زمانی که آنها 19 ساله شدند ، پدرم از « نیروی دریایی سلطنتی » جدا شد و به حومه برستول ، در غرب انگلستان مهاجرت کرد. مادرم در بیست سالگی مرا به دنیا آورد، من یک بجه شیطون بودم .
فکر سنگ جادو ، از عکسهای بچگی ام که در آنها به توپ مورد علاقه بادی ام که پوشیده از حبابهای رنگی بود به ذهنم رسید خواهرم «دی» یک سال و یازده ماه بعد از من متولد شد . روز تولد « دی » را خیلی راحت می توانم به یاد بیاورم . بهر حال من براحتی به یاد می آورم که درآشپزخانه مشغول بازی کردن با اسباب بازی پلاستیکی ام بودم و پدرم مشغول قدم زدن در آشپزخانه بود . بعد بسوی اتاق خواب ،پیش مادرم رفت ، همان کسی که به خواهرم در اتاق خواب زندگی داد . من خاطراتم را بطورصحیح بیاد ندارم اما بعد از مدتی ، من این خاطره را با مادرم چک کردم . همچنین من یک عکس سیاه و سفید دارم . از زمانی که قدم زنان دست به دست پدرم به اتاق خواب رفتیم و مادرم را دیدم که در لباس شب اش درست در کنار خواهرم خوابیده بود « دی » مانند مادرم موهایی کاملاً سیاه و چشمانی به رنگ قهوه ای تیره داشت. ( هنوز هم داره ) اون مطمئاً از من خیلی زیباتر بود. (هنوز هم هست ) من فکر می کنم ، والدینم تصمیم گرفتند که من نور چشمشون باشم .وقتی دیدم که کسی به به صورت زیبای « دی » توجهی نمی کند ، من به « دی » توجه کردم.ما بی شک مجبور بودیم که سه قسمت از دوران بچگی مان را مثل گربه های وحشی درون یک قفس بسیار کوچک زندانی باشیم. « دی » کنار ابرویش زخم شد و این در زمانی اتفاق افتاد که من از عصبانیت چیزی را به طرف او پرتاب کردم، اما هرگز انتظار نداشتم که با « دی » اصابت کند. من سهی کردم عذرخواهی کنم و برای زخم او یخ آوردم ( برای اینکه درد زخمش آروم بشه، جوآن رفته و یخ آورده ). مادرم رو هیچ‌وقت اینقدر عصبانی ندیده بودم.
ما ویلامون و حومه‌ی بریستول را زمانی که چهار سال داشتم ترک کردیم و به وینتربورن در یک خانه‌ی دوطبقه رفتیم. من و «دی» هر دو توافق داشتیم که هیچ‌کداممان از آن خوشمان نمیآید. یادم می‌آید که من و «دی» هیچ وقت با هم کلنجار نمی‌رفتیم، در واقع من و «دی» برای هم دوستان صمیمی بودیم. او معمولاً خودش از من درخواست می‌کرد که برایش داستان بگویم و من برای او کلی داستان می‌گفتم. معمولاً داستان‌های من به شکل داستان‌هایی در می‌آمدند که ما جای شخصیت‌های اصلی آن بازی می‌کردیم. معمولاً وقتی زیاد بازی می‌کردیم، من خسته می‌شدم ولی «دی» همیشه دوست بازی کند ( چون اغلب نقش‌های اصلی را به او می‌دادم). در محل جدید زندگی ما، تعداد زیادی بچه وجود داشت که ما با آنها بازی می‌کردیم. در بین بچه‌ها خواهر و برادری بودند که فامیل آنها «پاتر» بود. من همیشه فامیل آنها را دوست داشتم، حتی بیشتر از فامیل خودم رولینگ. آن برادره اسمش هری بود. مادرش ( مادر هری ) میگش که من و هری سعی می‌کردیم که شبیه به جادوگراها لباس بپوشیم. من نمی‌دونم که کدوم یک از خاطرات درسته. من تنها چیزی که یادم هست اینه که یک پسر بود که یک دوچرخه داشت که همه‌ دوست داشتند سوار دوچرخه‌اش بشوند. یک روز « دی » از من درخواست کرد که سوار دوچرخه بشه، ولی اون پسره با سنگ «دی» رو زد برای همین من اونو با یک شمشیر پلاستیکی محکم زدم ( من تنها کسی بود که به طرف «دی» چیزی پرتاب می‌کردم ).
من از رفتن به مدرسه در وینتربورن لذت می‌بردم. مدرسه سرشار از سرگرمی‌های آرام‌بخش بود، مثلاً: کوزه‌گری، نقاشی و داستان که برای من لذت‌بخش بود.
به هر حال والدینم همیشه دوست داشتند در طبیعت زندگی کنند. حدود 9 سالم بود که به تاتشیل رفتیم. یک دهکده‌ی کوچک درست بعد از چپستو در ولِز.
مهاجرت ما درست مصادف شد با مرگ مادربزرگ محبوب من، اتلین، همان کسی که اسم خودش را بر روی من گذاشته بود. شکی نیست که احساس من در آن زمان اصلاً از مدرسه جدید خوشم نیاید. ما در تمام طول روز پشت میز خود نشسته بودیم و تخته سیاه را نگاه می‌کردیم. مدرسه‌ی من «وای‌دین»، جایی که من یازده‌ساله بودم، جایی بود که من با « سین هریس » آشنا شدم. همان کسی که ایده‌ی حفره‌ی اسرار را در من به وجود آورد. او یک فورد آنجلیای اصل داشت. او اولین دوست من بود که می‌توانست با ماشین سفیدش رانندگی کند و دور بزند و این یعنی آزادی. من از پدرم خواستم که همین چیز را به من بده. چیزی که بدترین چیز برای موقعی که شما تینیجر هستید، هست. بعضی از شادترین خاطراتم برمی‌گرده به سال‌های تینیج‌ام در تاریکی ماشین سین. او اولین کسی بود که به طور جدی، فکر نویسنده شدن را در سرم انداخت و تنها کسی بود که باعث شد در این زمینه‌ موفق باشم و این ارزشش خیلی بیشتر از آن چیزی بود که بهش گفتم. بدترین اتفاقی که در دوران تینیجی‌ام افتاد این بود که مادرم مریض شد، سیستم عصبی او دچار اختلال شده بود. در آن موقع 15 سال داشتم و شنیدن اینکه او به سختی بیمار شده برای من یک شک وحشتناک بود. من مدرسه را در سال 1983 ترک کردم و به تحصیل در دانشگاه اگزتر در جنوب سواحل انگلستان مشغول شدم. من فرانسوی یاد می‌گرفتم که کار اشتباهی بود. من مجبور بودن زبان‌های زنده‌ی مدرن جهان را یاد بگیرم، ولی این کار به کجا منتهی شد؟ من یک سال زندگی‌ام را در شهر پاریس گذراندم. بعد از ترک دانشگاه من در لندن کشغول به کار شدم. طولانی‌ترین شغل من « عفو جهانی » بود. سازمانی که علیه پایمال کردن حق انسان‌ها در تمام دنیا فعالیت می‌کرد، ویل در سال 1990 من و دوست‌پسرم تصمیم گرفتیم که باهم به وینچستر برویم. آن موقع آخر هسته بود. من سوار یک قطار شلوغ در راه لندن بودم که ناگهان فکر هری‌پاتر به سادگی به سرم افتاد. من از شش سالگی می‌نوشتم ولی هرگز به چنین چیزی فکر نکرده بودم. در آن موقع من خودکاری همراه نداشتم، به همین دلیل از دیگران برای قرض گرفتن خودکار سوال کردم. الان که فکر می‌کنم می‌بینم که واقعاً، به تاخیر افتادن حرکت قطار که باعث شد من چهار ساعت یک جا بنشینم و تمام افکارم رو سر هری پاتر متمرکز کنم، واقعاً اتفاق خوبی بود. در همان زمان بود که یک مو سیاهِ ( کسی که موی سیاه دارد )، پیشانی‌ زخم در ذهنم متولد شد. پسری که نمی‌دانست جادوگر است مرتب کامل‌تر و واقعی‌تر می‌شد. فکر می‌کنم که اگر در آن روز خودکاری به همراه داشتم و می‌توانستم فکرهایم را به روی کاغذ بیاورم، الان می‌تونستم داستان رو خیلی جالبتر بنویسم. من تعجب می‌کنم که به خاطر به همراه نداشتن یک خودکار کلی از تصوراتم را از دست دادم. من نوشتن سنگ‌جادو را شروع کردم. آنها اولین صفحاتی بودند که بدون اینک هبرای پایان کتاب تصمیمی گرفته باشم می‌نوشتم. من همراه با افکارم به منچستر رفتم. افکار من مرتب در جهات عجیب و مختلف رشد می‌کرد که تمام آنها در مورد هری بود که در هاگوراتز تحصیل می‌کرد. ناگهان در 30 دسامبر 1990 اتفاقی افتاد که دنیای هری مرا برای همیشه تغییر داد. مادر من مرد. دوران وحشتناکی بود. پدرم، من و دی از نظر روحیه ویران شده بودم. مادر من فقط 45 سال داشت و ما حتی تصور هم نمی کردیم که مادر در این جوانی بمیره. احساس می‌کردم که تحت فشار قرار گرفته‌ام و شکنجه را در قلبم حس می‌:ردم 9 ماه بعد برای اینکه افسردگی من از بین بره به پرتقال سفر کردم. من در یک موسسه زبان برای تدریس زبان انگلیسی کار گیر آوردم. من فکر هری‌پاتر را که هنوز در حال رشد کردن بود با خودم برده بودم. امیدوارم که ساعات کار جدیدم ( فکر می‌کنم ظهرها و غروب ) برای زخم ناشی از مرگ مادرم، مرهم باشد و در همان زمان بود که حس مرگ والدین هری، در ،‌در ذهن من عمیق‌تر و واقعی‌تر شد. در هفته‌های اولی که من در پرتقال بودم، قسمت مورد علاقه‌ام را نوشتم: « آینه‌ی حقیقت ( جادویی) ». امیدوار بودم زمانی که از پرتقال بازمیگردم یک کتاب تمام شده در زیر بغلم داشته باشم. ولی در واقع چیز بهتری به دست آوردم: دخترم! من با یک مرد پرتقالی آشنا شدم و ازدواج کردم و حاصل این ازدواج جسیکا بود. من و جسیکا به ادینبورگ رفتیم، جایی که خواهرم دی زندگی می‌کرد، درست در کریسمس 1994. من دوباره شروع به تدریس زبان انگلیسی کردم و می دانستم با وجود تدریس تمام وقت و آماده کردن درس قبل از کلاس و نگهداری از یک بچه‌ی کوچک اصلاً وقت نوشتن کتابم را نخواهم کرد. با این حال زمانی که جسیکا در گهواره‌اش به خواب فرو می‌رفت، من به نزدیک‌ترین کافه می‌رفتم و دیوانه‌وار می‌نوشتم. من تقریبا هر روز عصر به نوشتن مشغول می‌شدم. گاهی اوقات از کتاب متنفر می‌شدم در عین حالی که عاشقش بودم… بلاخره تمام شد. من سه قسمت اول کتاب را در یک پوشه‌ی پلاستیکی زیبا گذاشتم و برای یک نماینده فرستادم و او آنها را درست در همان روزی که دریافت کرده بود، پس فرستاد… ولی نماینده‌ی دوم برای من یک نامه فرستاد و از من خواست تا فصل‌های بعدی کتاب را برایش بفرستم. نام او کریستوفر بود. او برای من تعداد زیادی ناشر پیدا کرد،‌ اما بیشتر آنها قبول نکردند. در آگوست 1996 کریستوفر، با من تماس گرفت:
نشر بلومسری قبول کرده!
گوش‌هایم حرف‌هایی را که می‌شنید باور نمی‌کرد.
منظورت اینه که کتاب برای چاپ میره؟
من احمقانه این سوال را تکرار می‌کردم.
بعد من از خوشحالی فریاد می‌زدم و به هوا پریدم. جسیکا در حالی که بر روی صندلی پایه‌ بلندش نشسته بود از خوردن چای لذت می‌برد و بعدها فهمید چه اتفاقی افتاده است.

خواندن 4097 دفعه
محتوای بیشتر در این بخش: « بیتا فرخی بهار کرباسی »

نوشتن دیدگاه

تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

 

Go to top