فرخی، بیتا

این مورد را ارزیابی کنید
(42 رای‌ها)

دل و دوست یافتن پادشاهی ست، بی‌دل و دوست زیستن، گمراهی است.
خواجه عبدالله انصاری


بیست و سوم خرداد ماه سال هزار و سیصدو پنجاه و هفت در تهران، میان خانواده‌ای صمیمی به دنیا آمدم. فرزند اول خانواده هستم و یک خواهر و برادر دارم.
دوران کودکی‌ام سرشار از خاطره‌های خوب و احساسات دلپذیر بوده است. پر انرژی بودم و کشف هر چیز تازه یا رخ دادن اتفاقی هیجان زده‌ام می‌کرد. فکر می‌کنم جزو آن دسته انسان‌های خوش شانسی هستم که به معنای واقعی کودکی کرده‌اند. شاید به همین دلیل به سختی از آن دنیای زیبا دل کندم.
تا دوازده سالگی بیشترین علاقه‌ام به تماشای فیلم بود وچندان علاقه‌ای به مطالعه کتاب‌های کودکانه نداشتم. خواندن جدی کتاب را با آثار دافنه دوموریه و شارلوت برونته شروع کردم  و چنان تاثیری گرفتم که در سن سیزده سالگی یک داستان کوتاه ماجراجویانه نوشتم. از آن پس تا قبل از ازدواجم تعداد زیادی داستان نیمه‌کاره داشتم. داستان‌هایی که با عشق به نوشتن، شروع می‌شد، با تشویق دوستانم پیش می‌رفت، اما نمی‌دانم چرا هیچ وقت به انتها نمی‌رسید!
پس از گرفتن دیپلم تجربی، با وجود قبولی در دانشگاه، بنا به دلایلی ادامه تحصیل ندادم و در سال 77 ازدواج کردم. با ازدواج، فراگیری زبان انگلیسی را که تقریبا به انتها رسیده بود را نیز به دست فراموشی سپردم. به این ترتیب تا بیست سالگی کلکسیونی از ناتمام‌ها را در پرونده زندگی‌ام داشتم.
ازدواج و پس از آن به دنیا آمدن پسرم، باعث شد هر روز دریچه تازه‌ای از زندگی و تجربیات خاص آن به رویم گشوده شود. انگار هر چه بیشتر می‌گذشت، نگاهم به زندگی متفاوت‌تر می‌گشت. مسئولیت و مسائلی که به تبع، هر کس در زندگی مشترک با آن‌ها مواجه می‌شود، کم‌کم مرا از رویاهای یک دختر آرمان‌گرا بیرون کشید.
پسرم که بزرگ‌تر شد، حس کردم زندگی‌ام دارد شبیه همان روزمرگی می‌شود که همیشه از آن وحشت داشتم. عدم ادامه تحصیل هم خلاء خاصی در قلبم به وجود آورده بود که به دلیل گرفتاری و شاید نداشتن انگیزه کافی، اقدام خاصی در موردش نمی‌کردم. آن روزها بیشترین وقتم صرف کارهای روزمره، نقاشی کشیدن و البته مطالعه می‌شد. در حقیقت مطالعه تنها کاری است که در هیچ برهه‌ای از زندگی آن را کنار نگذاشتم و گاهی آن قدر افراط می‌کردم که خانواده نگران سلامتی‌ام می‌شدند. از همه بیشتر هم به کتب رمان، روانشناسی، تاریخی و بخصوص شعر علاقه دارم.
بالاخره با تشویق دوست خوبم نازی، که چند مورد از کتاب‌های ناتمامم را خوانده بود، به صورتی جدی‌تر دست به قلم شدم و رمان‌های شاخه‌های سرد و پاییزه را تقریبا همزمان شروع  و تمام کردم. شاخه‌ها با وجود بی‌تجربگی من و ناشرم، در امر چاپ، به سرانجامی که فکر می‌کردم نرسید. نسبت به زحمات و تلاش ناشر اولم نیز نمی‌توانم  قدرناشناس باشم ولی عدم موفقیت کتاب برای هر دوی ما ناخوشایند بود. این امر کمی دلزده‌ام کرد، اما از ان جایی که عشق به نوشتن و لذت به انتها رساندن هنوز در وجودم بود، تصمیم گرفتم نگارش رمان تازه‌ای را شروع کنم. حس می‌کردم پای در راهی گذاشته‌ام که باید پله، پله پیش بروم و تجربه کسب کنم.
همان روزها بود که تم داستان سروین با الهام از زندگی چند نفر در ذهنم شکل گرفت. سروین را با قلب و روحم و تحقیقات کافی نوشتم و گاهی این قلم بود که دستم را به دنبال خود می‌کشید. پر واضح است که این رمان هم مانند خیلی از رمان‌های دیگر، بری از عیب نیست، اما هر چه هست همان است که در وجودم می‌گذشت.
رمان پاییزه و سروین را با یکی دو ماه اختلاف به دست ناشر سپردم. تجربه‌ی اولم به من ثابت کرده بود که باید برای هر کاری به سراغ اهل آن رفت. با مقبول واقع شدن هر دو کتابم، اولین قدم رسمی‌ام را برای کاری که همیشه در رویاهایم به دنبالش بودم برداشتم. کمی بعد حس نیاز به دانستن بیشتر و پر بار تر شدن ذهنم، وادارم کرد به دنبال آرزوی دیرینه‌ام بروم. با وجودی که از نظر بسیاری، برای ادامه تحصیل دیر شده بود، پا به دانشگاه گذاشتم. قبولی‌ام در رشته علوم اجتماعی هدیه دیگری بود که از خداوند گرفتم  واین را مدیون تلاش‌های خودم و تشویق‌های مادر و همسرم هستم.
دیگر به من ثابت شده بود اگر عشق و انگیزه‌ی کافی برای انجام کاری داشته باشم با وجود تمام موانع، می‌توانم آن را به اتمام برسانم. حالا مدت‌هاست که به لطف ایزد پاک، هیچ کاری را ناتمام رها نکرده‌ام.
پس از چاپ سروین، با اظهار لطف آشنایان و برخی از شما عزیزان فهمیدم مسئولیت تازه‌ای بر دوش دارم که بالاتر از عشقم به نوشتن است. پس تحقیق در مورد تمام مسائل مربوط به داستان، روال منطقی و وسواس برای اثر مثبت داستان بر مخاطب را در الویت‌ها قرار دادم. دوست دارم شخصیت‌ها باورپذیر و اعمالشان فراخور احوالشان باشد. در رمان‌هایم به بعد شخصیتی و روابط اجتماعی و خانوادگی بیش‌تر بها می‌دهم و سعی می‌کنم هر شخصیتی حرفی برای گفتن داشته باشد. از علاقه‌ام به شعر نیز نمی‌توانم بگذرم و گاهی اشعار خودشان، میان نوشته‌هایم می‌آیند.
هنوز راهی بس طولانی برای آن چه باید باشم پیش رو دارم، اما با امید به یزدان راهنما، پشتیبانی‌های خانواده و همسرم و لطف شما یارن گرانقدر، آرام و با اطمینان گام برمی‌دارم.

اطلاعات تکميلي

  • ایمیل نویسنده: این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
خواندن 7805 دفعه

دیدگاه‌ها  

#31 صفورا 1393-03-12 16:43
با سلام و خسته نباشیدخدمت شما نازنین:
پوزش بنده را بابت اشتباهی که در تاریخ تولد شما کردم پذیرا باشید و از شما عذر خواهی می کنم .
پس پیشاپیش تولد شما را تبریک می گویم و بو سه بر دستان توانمند شما میزنم .
#30 بیتا فرخی 1393-03-06 11:24
سلام صفورای عزیز . ممنون از ابراز لطفتون . البته شما بیست روز زودتر تبریک گفتید که من به فال نیک می گیرم . باز هم تشکر می کنم از اینکه به یادم هستید دوست خوبم .
#29 صفورا 1393-03-03 16:52
با سلام خدمت شما خانم بیتا فرخی عزیز :
در روز تولد شما 3خرداد آرزوی بهترین ها را برای شما خواهانم .
تولد شما مبارک.
دوستدار شما . ;)
#28 بیتا فرخی 1392-05-15 10:13
از تک ، تک دوستانی که به من لطف دارند ممنونم و امیدوارم بتونم با استفاده از نظرات خوبشون در کارم پیشرفت کنم .
ایمیل قبلی من مشکل پیدا کرده بود که مجبور به تغییرش شدم .این آدرس ایمیل جدید من هست . خوشحال می شم ارتباط نزدیک تری با شما داشته باشم .
bita_farrokhi@yahoo.com
#27 نرگس 1392-05-13 22:20
سلام خانم فرخی عزیز.من دیروز واستون ایمیل فرستادم.فکر کنم به دستتون نرسیده اگه ایمیل دیگه ای دارید ممنون میشم بهم بدید.با تشکر
#26 نرگس 1392-05-12 13:31
با سلام خدمت خانم بیتا فرخی عزیز.سروین واقعا قشنگ بود.این کتابو خریدم و به هر کی دادم خونده خوشش اومده.خیلی ممنون.منتظر کارای بعدیتون هستم.دوستتون دارم
#25 rokhsareh 1392-05-05 16:16
كتاب سروين كتاب بسيار زيبايي بود واقعا ممنون
#24 لیلا آخوندی 1392-02-16 13:52
سلام

خانوم فرخی یکی از بهترین نویسنده هایی هستن که من کارهاشون رو دنبال میکنم. قلمشون رو خیلی دوست دارم و از بین سه کارشون به ترتیب "سروین ، انگار این من نیستم و تکه ای از آسمان" رو دوست دارم

خانوم فرخی عزیز بی صبرانه منتظر کار جدیدتون هستیم :*
#23 بیتا فرخی 1392-02-15 17:27
سلام هنگامه ی عزیز . ممنونم از لطفت . من هم روز زن رو به شما و به همه ی دوستان تبریک می گم .
#22 هنگامه 1392-02-10 13:33
سلام بیتا جون روز زن رو بهتون تبریک می گم

نوشتن دیدگاه

تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید