کرباسی، بهار

این مورد را ارزیابی کنید
(8 رای‌ها)

در هشتم فروردین سال 55 در شهر سنندج به دنیا آمدم. تمام دوران کودکیم و بعد از آن در یک خانه باغ بسیار بزرگ در منطقه خوش آب و هوایی از شهر که متعلق به پدربزرگم بود و خود آنها نیز در یکی از ساختمان‌های همان باغ سکونت داشتند سپری شد. از آنجا که فرزند بزرگ پدر و مادرم و اولین نوه خانواده بودم همیشه توجه و حساسیت زیادی از هر جانب روی من بود تا اینکه چهار سال بعد تنها برادرم به دنیا آمد و خانواده سه نفره‌مان با حضور اوکامل شد و برادرم شریک بازیهای کودکانه‌ام شد.
بهترین خاطرات کودکیم به دورانی برمی‌گردد که دست در دست پدربزرگم و یا در آغوش او برای سرکشی به باغ و یا رسیدگی به امور باغبانی رفتیم و یا با هیاهوی زیاد همراه برادرم و اغلب اوقات بچه‌های فامیل در باغ بازی می‌کردیم و هرازگاهی برای رفع خستگی میوه‌ای از درخت می‌چیدیم و همان‌جا می‌خوردیم. از آنجا که از همان کودکی ذهن خلاق و خیال‌پردازی داشتم همیشه رهبری و مدیریت گروه‌های بازی را بر عهده داشتم و خط و مشی و داستان بازی را من هدایت می‌کردم.
وارد دبستان که شدم دل‌مشغولی‌های پدر و مادر مهربانم و توجه و رسیدگی‌شان به من دوچندان شد. کلاس سوم دبستان بودم که پدرم مرا به عضویت کیهان بچه‌ها درآورد و از همان زمان با کتاب‌خوانی آشنا شدم و گرایش عجیبی برای مطالعه در خودم احساس می‌کردم که هرچه بزرگتر می‌شدم حیطه و سلیقه انتخاب کتاب‌هایم نیز گسترده‌تر می‌شد و نهایتاً به رمان و ادبیات داستانی کشید. خانواده‌ام خواندن درس را برایم در اولویت قرار داده بودند و از آنجا که خودم نیز شاگرد ممتاز بودم مطالعات غیر درسی‌ام به تابستان‌ها اختصاص پیدا کرد. مادرم علاقه زیادی به مطالعه داشت و پدرم به شدت مشتاق دیدن فیلم‌های به نام و مطرح روز بود و من هر دو این علایق را از پدر و مادرم به ارث برده بودم. بنابراین، اغلب شب‌های تابستان یا کنار پدرم در حال دیدن فیلم بودم و یا روزها بعد از فارغ شدن از کلاس‌های متعددی که برایم در نظر گرفته بودند همراه مادرم کتاب می خواندم.
اولین رمانی که خواندم گوژپشت نتردام بود که به شدت تحت تأثیر داستانش قرار گرفتم و از همان زمان بی‌قرار خواندن رمان‌های خارجی شدم. شانزده سالم بود که پدربزرگم فوت کرد و این ضربه برای من که از لحاظ احساسی و عاطفی وابستگی زیادی به او داشتم بسیار سنگین بود. اما از آنجا که گذر زمان همیشه مرهم دردها بوده به مرور توانستم به نبودنش در کنارم و در آن باغ عادت کنم اما یادش برای همیشه در قلبم باقی ماند. دیپلمم را در رشته علوم تجربی گرفتم و تا آن زمان تقریباً هیچ کتاب ناخوانده‌ای از نویسندگان بزرگ و به‌نام نداشتم. دزیره، بلندی‌های بادگیر، مرغان شاخسار طرب، عشق در زمان وبا، آناکار نینا و ... و در تمام این سال‌ها فرصتی دست نداده بود که با ادبیات داستانی ایرانی آشنا شوم.
همان سال که دیپلمم را گرفتم در دانشگاه در رشته مدیریت بازرگانی قبول شدم و تقریباً چهار سال دوران دانشجویی از خواندن رمان دور ماندم. در همین سال‌ها بود که مادرم نیز گرایشش به کتاب‌های معنوی و خودشناسی و همچنین یوگا بیشتر شد و عملاً خواندن رمان در منزل ما متوقف شد. سال 79 ازدواج کردم و این وصلت مصادف شد با هجرتم به تهران. بلافاصله درصدد پیدا کردن کار مناسبی برآمدم که با توجه به اینکه معدل فارغ التحصیلم از دانشگاه بسیار بالا بود موفق شدم در یکی از شرکت‌های نیمه دولتی بسیار معتبر کار مناسبی پیدا کنم و این وضعیت تا سال 81 که پسرم ماهان به دنیا آمد ادامه داشت. مهر مادری و وظایفم در قبال فرزندم اجازه نداد بیشتر از آن به کارم ادامه دهم، پس استعفاء دادم و ترجیح دادم تمام وقتم را به رسیدگی به فرزندم اختصاص دهم و در تمام این مدت فرصت مناسبی برای مطالعه به من دست داد اما همچنان رمان‌های خارجی.
در حدود شش سال پیش درصدد پیدا کردن یک رمان خوب خارجی بودم که یکی از دوستانم پرسید «تو چرا همش دنبال رمان های خارجی هستی و رمان ایرانی نمی‌خونی؟» و استدلال من این بود که «چون در کتاب های ایرانی محدودیت‌هایی وجود دارد، تصور می‌کنم نباید جذابیت زیادی داشته باشد.» و دوستم سرسختانه با نظرم مخالفت کرد و نهایتاً چند رمان خوب ایرانی به من داد که بخوانم. از آنجا که فرهنگ موجود در کتاب‌ها برایم ملموس تر بود و اتفاقاتی که در بعضی از کتابها رخ می‌داد را گاهی در اطرافیانم دیده بودم، بهتر آنها را درک می‌کردم و با توجه به متن‌های ساده و روان آن و داستان‌هایش که به واقعیات جامعه ما نزدیک بود به قدری علاقمند به رمان‌های ایرانی شدم که حتی یک روز را هم نمی‌توانستم بدون کتاب سپری کنم.
سه سال پیش بعد از این که کتابی را که در حال خواندنش بودم به پایان رساندم به سمت همسرم برگشتم و پرسیدم: «به نظرت من هم می‌تونم بنویسم؟» و همسرم بسیار جدی گفت «حتماً می‌تونی، فقط باید اراده کنی.» هنوز خودم به درستی تصمیمی که گرفته بودم ایمان نداشتم ذهن خیال پردازم در تمام این سال‌ها آرام نگرفته بود طوری که یک‌باره یک حادثه یا داستان به ذهنم هجوم می‌آورد و شخصیت‌هایش در ذهنم شکل می‌گرفت اما هیچوقت به طور جدی فکر نوشتن را دنبال نکرده بودم هرچند در دوران کودکیم دفتر خاطراتم را هرچندماه یک بار تحت عنوان نوشتن خاطره پر می‌کردم اما همه اینها در حد برآورده کردن رویاهای کودکانه‌ام بود.
به هر حال، همسرم از خود من بیشتر پیشنهادم را جدی گرفته بود و روزی چند بار می‌پرسید «شروع کردی؟» و وقتی هر بار با جواب منفی من روبرو می شد مدام به من انگیزه می‌داد که قطعاً از عهده‌اش برخواهم آمد و فقط نیت و شروع کار مهم است و بدین ترتیب تصمیم قطعیم را گرفتم و بلافاصله ظرف مدت چند روز داستان روژان و شخصیت‌هایش در ذهنم شکل گرفت و شروع به نوشتن کردم و تمام هشت ماهی که درگیر نوشتن روژان بودم همسرم همراهم بود و پدر و مادرم نیز مشوقم که راهی که در پیش گرفته‌ام را حتماً باید ادامه دهم. هنوز کتاب روژان به اتمام نرسیده بود که سوژه سهمی از دلتنگی بر اساس یک واقعه تاریخی حقیقی به ذهنم هجوم آورد و تنها بعد از چند ماه از اتمام روژان شروع به نوشتن آن کردم.
برای نوشتن هر یک از کتاب‌هایم بین 7 تا 9 ماه وقت صرف کردم. همیشه قبل از نوشتن چهارچوب اصلی داستان و شخصیت‌ها، همچنین بسیاری از وقایع و حتی دیالوگ‌ها در ذهنم جا خوش می‌کنند اما روند داستان در حین نوشتن شکل می‌گیرد و در بسیاری از مواقع انگار این خود شخصیت‌ها هستند که قلم را در دستم به حرکت درمی‌آورند و داستان را آن طور که خود دوست دارند پیش می‌برند و در تمام مدتی که در حال نوشتن هستم و حتی در زندگی روزمره‌ام شخصیت‌های داستان همواره با من هستند و انگار در کنارم زندگی می‌کنند و گاهی اوقات حتی در خواب به شکل رویا به خوابم می‌آیند. سوژه‌های داستانم را یا از تخیلات ذهنم انتخاب می کنم یا یک حادثه و حتی یک جمله جرقه شروع و شکل گرفتن داستانم می‌شود. طوری که در جدیدترین کاری که تحویل انتشارات دادم شنیدن یک جمله که چندین سال قبل در یک مهمانی شنیده بودم باعث شد یک داستان چندصدصفحه‌ای بنویسم.
بهترین زمانی که از نوشتن لذت می‌برم و اغلب همان زمان را به نوشتن اختصاص می‌دهم 11 شب به بعد است طوری که در آرامش شب به قدری غرق نوشتن می‌شوم که بدون اینکه متوجه باشم تا ساعت 5 و یا 6 صبح مشغولم. تا به امروز لطف خداوند همیشه شامل حالم بوده اما دو هدیه بسیار خوب و ارزشمند از خداوند گرفته‌ام، یکی تولد فرزند عزیزم و دیگری عشق به نوشتن و قدرت آن در وجودم بوده که از این بابت همیشه شاکرش بودم و بعد از سلامتی خانواده‌ام از خداوند می‌خواهم هیچوقت این قدرت و عشق را در وجودم فروکش نکند تا بتوانم هر بار پربارتر و زیباتر از قبل بنویسم و لحظات خوب زندگیم را با نوشتن کامل کنم.
ایام به کامتان

فهرست آثار:
روژان
سهمی از دلتنگی
تلخ‌تر از جدایی
سکوتی که شنیده شد
قرار جان و دل
تو بودی و من

خواندن 3723 دفعه

دیدگاه‌ها  

#9 مهناز 1393-07-09 00:46
خانم کرباسی عزیز سلام...چه صمیمانه و زیبا و روان ازشرح و حال خود گفتید من دواثر از رمانهای شما یعنی تلختراز جدایی و سهمی ازدلتنگی را خوانده ام هردو رمان زیبا و جذاب بودند مخصوصا تلخترازجدایی....راستی اسم پسر من هم ماهان که بتازگی هشت ماهه شده امیدوارم خداوند حافظ و نگهدار تمام بچه ها درکنارپدرمادرهایشان باشد...قلمتان همیشه پویا و تنتان همیشه سلامت و دلتان همواره شاد
#8 بهار کرباسی 1393-01-26 23:02
ژینا و شادی عزیز ، با عرض معذرت از تأخیرم ، بابت لطف و محبتتون بی نهایت سپاسگزارم.
#7 ژینا 1393-01-08 13:27
سلام خانم کرباسی.
تولدتان را تبریک می گویم و بابت کتاب زیبای روژان به شما خسته نباشید می گویم . منتظر آثار زیبای دیگری از شما هستم
#6 شادی 1393-01-08 13:13
خانم کرباسی عزیز تولدت مبارک.منتظر کتاب های بعدیتان هستیم.
#5 بهار کرباسی 1392-06-14 01:56
محبوبه ،سوما و ساناز عزیزم :
از این همه لطف و محبتتان واقعأ ممنونم .
و اما فاطمه جان :این هم آدرس ایمیل من :
karbasi.bahar@gmail.com
#4 فاطمه 1392-06-11 11:04
با عرض سلام خدمت خانم کرباسی کارتون واقعاٌ عالیه منم عاشق نوشتنم می تونم ایمیلتون و داشته باشم تا باهاتون در تماس باشم ؟
#3 ساناز نوروزی 1392-05-27 16:26
داشتم روژان میخوندم همه وقتی کتاب میدیدن اولین سوالشون این بود که نویسنده اش کُردزبانه؟
خوشحالم که چهره زیباتون دیدم...
موفق باشید
راستی منم کُردزبانم.
#2 سوما 1392-05-27 13:33
بهار جان حتی شرح حال خودت هم من رو تحت تأثیر گذاشت، آرزو میکنم که خودت و خانوادۀ عزیزت همیشه در سلامتی و شادی باشین واین حس وقدرت نوشتن در وجود تو قوی تر بشه.آمین.
#1 محبوبه طباطبایی 1392-05-25 22:00
بهار خانم عزیزم سلام .من یکی از طرفداران سرسخت نوشته های شما هستم وبسیار زیاد قلم شما را دوست دارم .بسیار زیبا می نویسید من در ذهنم همیشه تصویر شما را تجسم می کردم وحس میکردم ملاحت خاصی در چهره شماست و الان که تصویرتان را دیدم به یقین رسیدم که علاوه برافکار زیبا صورت زیبایی نیز دارید. درست انچه تصور میکردم.من ودوستم بارها کتاب شمارا خوانده ایم ودر مورد ان صحبت کرده ایم بعنوان اولین اثرتان ملموس وزیبا نوشته بودیدازشما ممنونم ومنتظر اثر بعدیتان هستم .ایام خوبی داشته باشید

نوشتن دیدگاه

تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید