ورود ثبت

ورود به سایت

نام کاربری *
گذرواژه *
مرا به خاطر بسپار

ستوده، الهام

این مورد را ارزیابی کنید
(35 رای‌ها)

متولد بیست و پنجم اردیبهشت ماه 1349 در تهران هستم. پدرم دبیر دبیرستان و مدرس بازنشسته‌ی دانشگاه در رشته‌ی زبان انگلیسی و فرانسه و اهل علم و ادب و مادرم، مادری مهربان و نازنین، مشوق من در زمینه‌ی نوشتن بوده و هر دو، زاده‌ی شهر سربداران‌ یا سبزوار هستند و پدر بزرگم که همیشه باعث افتخار و مباهات من بوده و هستند، موسس مدرسه‌ی ستوده اولین مدرسه با سیستم استاندارد آموزشی در آن زمان در شهرستان سبزوار بودند ... روحشان شاد.
زمانی که فقط دوازده سال داشتم بنا بر علاقه شدید و وافرم برای یادگیری، در کانون پرورش فکری کودکان و در کلاسهای آموزش داستان نویسی شرکت کردم و در همان سال هم داستان کوتاهی نوشتم که به همراه داستان‌های منتخب دیگر در کانون به کتاب تبدیل و به چاپ رسید و نوشتن برای من در همانجا متوقف شد. در سال 68 در کنکور شرکت کردم و در رشته‌ی نمایشنامه نویسی قبول شدم و بعد از قبولی در مصاحبه‌ی علمی بنابر شرایط حاکم در آن زمان از مصاحبه‌ی ایدئولوژی رد شدم و گرفته و مغموم از این اتفاق ناخوش آیند سال بعد دوباره در دانشگاه شرکت کردم و در سال 69 درحالی که هیچ آشنایی با رشته‌ی کتابداری نداشتم در رشته کتابداری در دانشگاه آزاد واحد تهران شمال پذیرفته شدم.
با همسرم در سال 71 در محل کارم، آشنا و سال 72 با او ازدواج کردم و در همان سال به خاطر شغل همسرم به شیراز نقل مکان کردم و هفت سال اول زندگی به همراه همسرم در آنجا ساکن بودم که البته بهترین سال‌های عمرم خصوصا به دنیا آمدن فرزندانم در شیراز شکل گرفت.
جدای دوری از خانواده که آن سال‌ها برای من خیلی سخت و طاقت فرسا بود، تنها چیزی که در آن شرایط آرامم می‌کرد و به من انگیزه می‌داد وجود فرزندانم و بعد مطالعه بود که البته میل به خواندن و دانستن بعضی اوقات شدت می‌گرفت و تب آن برای مدت کوتاهی فروکش می‌کرد.
در میانه‌ی این سال‌ها دخترم موژان که حالا هجده ساله و پسرم عرشیا که‌ یازده سال دارد، هردو به فاصله‌ی هفت سال در شیراز به دنیا آمدند و من عاشقانه دوستشان دارم و به من برای نوشتن، انگیزه می‌دهند که البته مسئولیت رسیدگی به آنها باعث می‌شود فعالیتم کم باشد.
بعد از آن به همراه خانواده‌ام به تهران برگشتم و پنج سال در تهران ماندم و اولین کتابم «پوراندخت» را که برداشتی آزاد از خاطرات‌ یکی از آشنایان بود نوشتم و اصلا به ذهنم خطور نمی‌کرد که ممکن است این دست نوشته‌ها و دل‌مشغولی‌ها روزی به چاپ برسد، اما به اصرار همسرم نوشته‌هایم را به محبوب‌ترین انتشاراتی که در آن سال‌ها بر سر زبان رمان‌خوان‌ها بود، برای چاپ سپردم و انتشارات شادان این آرزوی محال مرا تبدیل به واقعیت کرد. دوباره در سال 85 به دلیل ماموریت همسرم به اهواز نقل مکان کردیم و دو سال دیگر هم در آنجا گذشت و این بار داستان «سایه‌ی خاکستری او» در آنجا شکل گرفت و نوشته شد و بعد از برگشتن از اهواز و با مساعدت‌های همیشگی انتشارات، به چاپ رسید.
لطف زیاد خداوند و تشویق فراوان مادر و همسرم و حمایت و کمک‌ها و لطف بی‌شائبه‌ی عزیزان در انتشارات شادان همیشه شامل حال من بوده و البته بعد از آن هم بیکار ننشسته‌ام و الان سومین کتابم به اتمام رسیده که برای نگارش آن زحمت زیادی کشیدم چون می‌خواستم کتاب شسته و رفته و کاملی نوشته باشم بنابراین با مشاوری در زمینه‌ی خانواده برای نتیجه‌گیری صحیح مشورت کردم که امیدوارم مطابق سلیقه و دلخواه خوانندگان و دوستان و عزیزان باشد.
از دوستان خوب و نازنینم که تا به حال با نقدهای سازنده و به جای خود به نوشته‌های من، نظر لطفی داشته‌اند، تشکر می‌کنم و امیدوارم در آینده نزدیک بتوانم با کتاب‌های جدید توقعاتشان را برآورده کنم.
به امید آن روز

فهرست آثار:
پوراندخت
سایه خاکستری او
قفسی برای تنهایی

اطلاعات تکميلي

  • ایمیل نویسنده: این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
خواندن 4042 دفعه

دیدگاه‌ها  

#3 صفورا 1393-02-21 19:09
باسلام و خسته نباشید خدمت خانم الهام ستوده .
پیشاپیش تولد شما عزیز را تبریک گفته و از خداوند بزرگ برای شما سلامتی خواستارم .
عزیزم تولدت مبارک .
دوستت دارم .
#2 الهام ستوده 1392-02-28 22:14
هما جان دوست عزیزاز اینکه به یادم بودی و به خاطر لطف و محبتی که به من داری از تو سپاسگزارم
#1 هما 1392-02-25 10:52
الهام جون زادروزتان را تبریک میگویم و امیدوارم همیشه شادمان و موفق باشید

نوشتن دیدگاه

تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

 

Go to top